|

یادش به خیر !چقدر سختی کشیدیم ! شب ها فقط دو ساعت می خوابیدیم . آنقدر گرم بود که انگار در حمام سو نا بودیم، ولی خستگی همه را بیهوش می کرد. اما حاجی همان دو ساعت را هم آرام نمی گرفت . دور می افتاد و به بچه ها سر می زد . تمام بچه ها را می شناخت . یک شب یکی از بچه ها از شدت گرما رفته بود بالای کانکس ، پیدایش کرده بود. صدایش زده بود که پسرم تو آن بالا چه کار می کنی . آن بنده خدا هم مست خواب بود،توی همان حال خواب و بیداری گفته بود،حاجی داشتم دعای کومله می خواندم خوابم برد. حاجی خندید و گفت که : اولا کومله نه کمیل ،دوما نماز صبح که خواندی با چی وضو گرفتی . با آب ، حاجی گفت پاشو بیا عزیزم توی کتری چایی بود نه آب ،تو با چایی وضو گرفتی و نماز خواندی. |