|
نگارش یافته توسط حیدری
|
|
22 دی 1388 ساعت 07:37 |
|

دیدم توی این ماه خرمشهرآزاد شده ، هر چی با خودم کلنجار رفتم که این داستانو براتون تعریف نکنم دیدم نمی شه ، پس گوش کنید: شهر دست عراقی ها افتاده بود . خودش را خاکی می کرد . موهایش را آشفته می کرد و گریه کنان می گشت . تمام خانه هایی که پر بود از عراقی ها رو شناسایی می کرد . یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی رو یادداشت می کرد. عراقی ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. اسمش بهنام بود ، بهنام محمدی راد ، سیزده سال بیشتر نداشت ، به جایش خیلی جیگر داشت . هیجده آبان 59 بود. شش روز قبل از سقوط خرمشهر . دکتر ها هم نتوانستند مانع پریدنش شوند.تنش پر از ترکش بود. بهنام به آرزویش رسید.
|