| رفاقت با شهدا دو طرفه است. |
| 22 دی 1388 ساعت 06:23 | |
|
نزدیک عصر پنجشنبه که می شه دلم هوری می ریزه،دنبال جایی می گردم تا بتونم خودمو پیدا کنم تابلوی کوچه مان منو راهی مسیری می کند که انتهای آن افرادی هستند که ویژگی های خاصی برای خودشان دارند.تشنگی ، از خود گذشتی ،ایثار، شجاعت در حماسه ، غربت و مظلومیت و گمنامی باعث شده که همه شان کربلایی شوند. تابلوهای کوچه ها را پی می گیریم تا می رسم به تابلویی که مزین شده به خیابان شهید مرشدی (البته با سوادها میگن مخابرات)،این همان مسیری است که منو به کربلای شهدای محله مان می رساند. خیلی ها احترام کرده و با پای پیاده زمزمه کنان از این خیابان تا محل پرواز روح از تن قدم بر می دارند. وقتی می رسم پر کشیدن روح برایم معنی پیدا می کند. بال داشتن و یا پرواز کردن همانند پری فیلم ها نه ، بلکه نگاه کردن به سنگی که نا خداگاه لرزه بر اندام و تکان به فکر دارد و با فا صله تر شدن چشم ها ، همان پر کشیدن روح است . نفس عمیق می کشم و در گلزار شهدای محله مان قدم بر می دارم دلم هوایی می شه و به قول بچه ها سیمم وصل شد. یه لحظه بیشتر طول نکشید ولی همون لحظه کافی بود تا دوباره خود مو پیدا کنم. منی که چند روزی بود خودمو،صفامو،پاکیموو...گم کرده بودم ، خود به خود زانوهام سست شد و گوشه ای آرام نشستم ، همون لحظه بود که حس کردم یه صدایی بهم میگه : بگو! نترس!تو می دونی! |
|
| تاریخ بروز رسانی ( 11 بهمن 1388 ساعت 10:23 ) |