نشریه الکترونیکی معبر

معبر شماره 1

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

تغییر اندازه قلم

A+ | A- | Reset
شهيد :
خاطرات شهيد کریم حبیبی فیضی | راوي غلامعلي حبيبي كاريزنوئي(همرزم)

بنام خدا

 

کارزینبی (س)کردن

 

فروردین ماه سال1361 پای کریم (شهید کریم حبیبی فیضی) پیچ خورد ودرد اون مانع راه رفتنش می شد. باهم پیش یکی ازشکست بندهای محلی کُرد رفتیم.

او بعدازدیدن پای کریم به پسرش گفت برو تیشه بیار.من وکریم نگاهی به هم کردیم وگفتیم که پا وتیشه إإإ( به شوخی گفتم می خواد پاتوقطع کنه وخندیدیم).

بعد با تیشه گودال کوچکی کند وبه کریم گفت قوزک پاتو توگودال بذار وباشیشه نوشابه ای که  روی اون گذاشته بود فشاری به کف پای کریم  آوردوگفت برو استراحت کن وراه نرو.

درهمان روزمنطقه حالت فوق العاده وعملیاتی بخود گرفت وتحرک ادوات نظامی بیشترشد.بعدازنمازمغرب وعشاء وصرف شام فرمانده گردان (شهیدنوری)اعلام نمود تمام نیروها سریعاً آماده بشن، امشب عملیاته .

دقایقی بعد ماشین هاجهت اعزام به منطقه عملیاتی آمدند. بچه هاحال وهوای خاصی پیداکرده بودند. بقول امام(ره)گویا شب عروسی  فرارسیده و... همه آماده شدیم

اما کریم ازاین ناراحت بودکه نمی تونست توعملیات شرکت کنه

به شوخی بهش می گفتیم  خواست خداست که توبمونی وکارزینبی کنی و...

ازاینکه نمی تونست توعملیات شرکت کنه ولی دوستاش عازم عملیات هستند حال بدی به اون دست داده بود وناراحت ازاین بود که ازکاروان شهدا جامونده و...

ما تاساعتی بعدازنیمه شب کنارماشینها درانتظار حرکت موندیم .

تااینکه ازفرماندهی خبررسید عملیات امشب لغو شده برید استراحت کنید.

فردابعدازصبحانه رادیومارش عملیات زد وگوینده اعلام می  کرد شنوندگان عزیز توجه فرما یید، شنوندگان عزیز توجه فرما یید...(عملیات فتح االمبین)...

   برادرعزیزمان کریم در عملیات والفجرمقدماتی به فیض شهادت نایل و  ماجاموندیم

امان ازدل زینب ...

حالا می فهمم برای چی ازجاموندن ناراحت بود.

 

شادی روح امام(ره)وشهداصلوات

 

 

 


خاطرات شهيد حجت ا... بهرامی | راوي (اطرافيان)

دل بی قرار( به نقل از مادر شهید )
با وجود خطرات بسیارزیادی که برای حجت ا... در دوران سربازیش وجود داشت اما او هیچگاه تردیدی به دل راه نداد او برای رفتن  به دره شهدا آماده بود و آرام و قرار نداشت ، زیرا علاقه شدیدی به سربازی و خدمت به وطن داشت . خود او اسرار میکرد به خدمت سربازی برود و او هوشیارانه انتخاب کرد و ترسی از کشته شدن در راه اسلام نداشت زیرا دل او بیقرار پرواز بود.
نان گرم (به نقل از شهید حجت ا... بهرامی)
در پادگان دره ( ارومیه ) غذا برای سربازان بسیار کم بود 0 در اوج کمبود بودیم و شدیدا به مواد غذایی احتیاج داشتیم . اما هنوز از کمک کمک رسانی و ماشین مواد غذایی خبری نبود به طوری چند روز بود ما نان های خشکی که کنار آشپزخانه در کیسه ریخته بودیم را میخوردیم تا گرسنگی مان بر طرف شود و ظعف نکنیم . خیلی دوست داشتم یک غذای گرم حتی یک تکه نان گرم داشته باشیم و آن را بخوریم . در همین افکار بودیم که یک فرد روستایی که انشاء ا... خداوند خیرش بدهد برایمان یک کیسته آرد آورد خیلی خوشحال شدیم سریع آن را گرفتیم و آرد را خمیر کرده و نان گرمی درست کردیم و دورهم با دوستانم جمع شدیم و باهم خوردیم خیلی بهمان چسبید .
کبوتر خیال (به نقل از خواهر شهید) 
مدتی میشد که مشکلات مالی پیدا کرده بودیم و از این بابت خیلی مشکل پیدا کرده بودیم. شبی حجت ا... به خواب دخترم می آید و میگوید : چرا مادرت اینقدر ناراحت است . زندگی همین است ، سختی و راحتی در آن بسیار است . به پدرت بگو دنبال شغلی بگردد ودر خانه ننشیند و به دخترم یک کاغذی مثل چک می دهد و می گوید : لین را بگیر و به مادرت بگو امورات خود را با این بگذرانید تا شغلی برای همسرت پیدا شود . بعد از این خواب یکی از فامیل ها که از احوالات ما با خبر بود و می دانست همسرم بی کار است مقداری پول برایمان آورد (به عنوان قرض ) ما آن را تا چند هفته خرج کردیم وبعد از اتمام آن همسرم شغلی را پیدا کرد و مشکلاتمان به کلی حل شد.
چادر به نقل خواهر شهید
چند روزی بود برادرم به مرخصی آمده بود به دیدارش رفتیم و بعد از چند ساعت تصمیم گرفتم به خانه ام بروم او گفت : تو را می رسانم و خود باز میگردم. کودکی داشتم که خیلی شیطینت می کرد و هنگام بغل کردن نمی توانستم چادر را در سرم نگه دارم به هر حال چادرم را در آوردم و آن را داخل کیفم گذاشتم هنوز راه نیفتاده بودم که حجت الله گفت : پس چادرت کو : به او گفتم : با کودک سختم است چادر به پوشم ودر ضمن حجاب من که کامل است او گفت : نه ، با این که حجاب داری ولی چادر حجاب برتر است حجاب با چادر کامل تر میشود ، این حجاب ، حجاب زینب (س) است ، حجاب فاطمه (س) است . چادرت را سرت کن . بچه ام را بغل خودش کرفت تا من چادرم را سرم کنم او حتی با من یک قدم بدون چادربر نداشت رهنگامی که پوشیدم لبخندی زد وگفت حالا برویم .
من دیگر باز نخواهم گشت (به نقل از دوست هید عزیز مراد زاده فرد)
نامه شهید به عزیز مراد زاده فرد از دوستان صمیمی و نزدیک شهید بزرگوارمان بوده است . بار ها وبارها برایش نامه ها نوشته واظهار دلتنگی کرده است و جویای احوالاتش شده ،ایشان قبل از خدا حافظی آخر به او می گوید : با اینکه ما به اتمام سربازییم مانده است .((امّا من باز نخواهم گشت )) این جمله را می گوید و می رود . بعد از مدتی عزیز مراد زاده به مرخصی می آید تا سری به دوست قدیمی خود بزند امّا بر خلاف همیشه کوچه را شلوغ و سیاه می بیند . تعجب می کند و جلو تر می رود تا اینکه با عکس دوستش مواجح می شود باورش نمی شود یعنی این عکس بهرامی است ؟ شهید .....؟خشکش می زند مدتی جلوی در خانه می ایستد و به جمله ی آخر او می اندیشد .((من دیگر باز نخواهم گشت )) باور نمی کند تنها رفیقش پرواز کرده باشد .هر چه اطرافیان می گویند : آقا عزیز بروید داخل ولی او هنوز در همان حالت مبهوت مانده است تا اینکه به مادر شهید خبر می دهند رفیق صمیمی پسرت جلوی در خانه است و وارد نمی شود . خود مادر شهید از میان زنان بلند شده و به استقبال دوست صمیمی پسرش می رود و به او می گوید :بیایید داخل که وقتی (تو را می بینم احساس آرامش می کنم و به یاد پسر از دست داده ام می افتم )شما نیز همچون پسرم هستید . او را به داخل می برد و به یاد پسرش اشک می ریزد . عزیز در تمام مجالس فقط به یاد دوست عزیزش بوده است به یاد حرفهایش ، شوخی هایش ،ونامه هایش (در مقابل چشمان شما یکی از نامه های حجت الله بهرامی به دوست خود مراد زاده فرد را می بیند که در آخر نامه شعری را تقدیم دوست خود می کند و معنایش چیزی جز پرواز نیست )
آری او هیچ وقت پرواز دوستش را باور نکرد و نامش را در زبان و قلب خود حفظ کرد و به یادش همچون مادرش اشک ریخت.
آرزو به نقل از خواهر شهید
او همیشه به من میگفت : خواهرم ! آرزوهایم زیاد است دوست دارم تشکیل خوانواده دهم ولی آرزوهای دیگری عست که مانه میشود و آن عشف به شهادت است که پاداش آن از تمای آرزوهای من والاتر است .
ایشان در آخرین روزهای زندگی فقط از شهادت صحبت میکرد. اصلا از ماندن و زندگی دنیوی حرفی نمیزد .
معنای حرفهای او یک چیز بود و آن رفتن بود.
تفنگ به نقل از خواهر شهید
حجت ا... به مرخصی آمده بود که به دیدارش رفتیم . امیر پسرکوچکم چهار  سال بیشتر نداشت ،
 برادم روبه او کرد و گفت : بعد از اتمام سربازیم اینکه تو باید توفنگ به دست گرفته و از خواک وطنت دفاع کنی
اری او امیر 4 ساله را تعلیم رزم ، ایثار ، دفاع و از خود گزشتگی می داد.
واجبات
به نماز خواندن بسیار تاکید داشت  و حجاب خواهران و رعایت آن را هواره از ما میخواست ، واجبات برای او خیلی اهمیت داشت ، طوری که از کودکی عاشق نماز خواندن بود و از بزرگتر ها میخواست بایش حمد و توحید را بلند قرائت کنند تا یاد بگیرد و سپس شروع به خواندن نماز کرد.
سالگرد :( به نقل از مادر شهید )
پسرم عاشق ماکارانی بود و همیشه از من میخواست برایش ماکارانی درست کنم وقتی ماکارانی را بار میگذاشتم تا زمانی که آماده شود چند باری میگفت مادر جان آماده شد یا نه ،از کودکی تا زمانی که جوانی رعنا شده بود هیچگاه این خصلتش را عوض نکرد ، بر خلاف دیگر فرزندانم او فقط ماکارانی را ترجیح میداد میخورد تا خذاهای دیگر را .
خلاصه بگوییم او ماکارانی را بسیار دوست داشت به همین خواطر بعد از شهادت او سالگرد برایش میگیرم و هرسال برایش ماکارانی درست کرده و به میهمانانش میدهم . احساس میکنم او نیز در بین میهمانانش ماکارانی مورد علاقه اش را میخورد.
عاشق شهادت بود (به نقل از خواهر شهید)
برادرم عشق شهادت در سینه داشت . و عشق به وطن باعث رفتنش به سربازی شد هر وسیله ای که برایمان می خرید می گفت از این وسایل خوب نگهداری کنید که بعد از من این ها یادگارهایی از من خواهند بود او برای کمک او برای کمک به امام راحل (ره) و دفاع از میهن خویش عازم شد او می گفت :من می روم تا امام تنها نماند می روم تا کمکی به او باشم و از کشورم دفاع کنم .

شوق وصال (به نقل از مادر شهید )
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند                   فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی                           دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
یکی از هم خدمتی های حجت الله خبر زخمی شدن او را اینگونه بیان می کند : او بعد از شستن لباسهایش و پهن کردن آن گویی به گشت رفته بود که پایش سوی یکی از مین ها می رود و شدیدا زخمی می شود او را به بیمارستان برده و سریع بستری می شود امّا دکتری که متخصص باشد نبوده و پاهای او روز به روز بد تر شده و عفونت تمام پاها و ریه های او را می گیرد .
بعد از چند روز به  خانواده ی بهرامی اطلاع داده شده وپدر ایشان ((که حال در بیمارستان بستری است )) به بالین و بستر پسر می آید او را به تهران (بیمارستان ارتش ) انتقال داد. و نظر دکتران بر عفونت ریه و پا ها ی حجت الله تشخیص داده می شود آن روز یعنی روز اول انتقال به تهران همه ی افراد پراکنده شده و فقط پسر عموی پدر حجت الله بالای سر ایشان بوده است او می گوید : ساعت 6بود و صدای اذان به خوبی شنیده می شد وقتی اذان به حجت الله رسید ایشان (یعنی شهید بهرامی ) چشمان خود را به زحمت باز کرده و آرام بستند و دیگر هیچ گاه باز نکردند او در هنگام اذان به آرزوی دیرینه خود رسید و چه خوب عهد بست و چه خوب بر عهد خود باقی ماند تا به سوی معبود خود پرواز کند.


خاطرات شهيد علی اکبر کوهستانی | راوي مادروبرادرشهید(خانواده)

بسم رب الشهدا و الصدیقین



خاطراتی از شهید علی اکبر کوهستانی


شهید علی اکبر کوهستانی در سال . . . . . . . . . در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد

در همان دوران طفولیت به مادرش محبت می کرد در کارهای خانه به پدر و مادر کمک می نمود حتی دربیرون نیز کار می کرد همیشه به مادرش امید می داد می گفت اگه بزرگ شدم شما را به کربلا و مکه می برم می گفت تو مرا بزرگ کردی و زحمت مرا کشیدی تا زمانی که جنگ شروع شد بعد از مدتی برایش به خواستگاری رفتم و ازدواج کرد مدتی ناراحتی کلیه داشت سه بار او را عمل کردیم که همزمان بود با آزاد سازی خرمشهر در همانحال که مارش آزاد سازی خرمشهر در محوطه بیمارستان پخش می شدایشان در تب می سوخت وما به دنبال آمپولی بودیم که دکترشان تجویز کرده بودند خیلی سخت پیدا کردیم چشماشو باز کرد به مادرم گفت برا من دعا کن که در اینجا نمیرم برم جبهه گریه کرد و گفت دعا کن من اینجا نمیرم . دفعه سوم که به جبهه رفتند گفتم که شما 2تا بچه دارید و دیگه نروید گفت نه شما اینطور نگید من حتی می خواهم پدرم راهم با خود ببرم جبهه، پدرم پیر هست ولی می تونه پشت جبهه کمک کنه .

رفت به منطقه و به من زنگ زد و از پشت تلفن گفت چه کار می کنی مادر شب می روی کنار زن و بچه هام بمونی گفتم آره مادر می رم گفتم با حرف منو گوش نکردی و باز رفتی دیگه گفت ا... اکبر منم پشت تلفن گفتم خمینی رهبر ، گفت خیل خوب من اگه اینجا الان شهید بشوم خاطر جمع هستم بچه هایم را نگهداری می کنید مادر جان دیگه اسم خمینی که اومد من خاطر جمعم . در منطقه ماند و بعد از چند روز آمدند و خبر شهادتش رو دادند من هیچ وقت ناراحت نشدم الانم ناراحت نیستم ولی می گم ای کاش خدا 10تا پسر به من مثل علی اکبرم می داد همشون رو در راه خدا قربانی می کردم خیلی من راضی ام و پیش خدا هم افتخار می کنم .

علی اکبر در منطقه دوستی داشت که به اون سفرش می کرد هر وقت به مرخصی رفتی سری هم به مادر من که در شههریار زندگی می کند بزن آخر او غریب است و کسی را ندارد .

همیشه نمازش رو سر وقت می خواند و بعد از شام به بیرون می رفت وقتی می آمد می گفت رفتیم امام زاده می خواهیم اونجا رو درست کنیم همیشه فکرش بسیج بود و امام زاده هیچ وقت به فکر مسائل دنیا نبود . یک مدت معلم شد و می رفت از جای دفتر و قلم و کفش تهیه می کرد همه را بسته بندی می کرد و سمت کلاس درسش که در بی بی سکینه بود می برد می گفت مادر نمی دانی که اینها چطور زندگی می کنند کفش ندارن میان مدرسه از مردم کمک می گرفت تازه وقتی که شهید شد همه اون بچه ها اومدند امامزاده خیلی ازش راضی ام همیشه راه خدا رومی گفت .


تقریبا 28سالش بود که شهید شد یک بار آمدند گفتند شهید شده بعد خبر آمد که شهید نشده اصلا من گریه نمی کردم چون خودش به من گفت من میروم منطقه و شهید می شوم خواب شهادتم را هم دیده ام می گفت شما مبادا گریه کنید مانند حضرت زینب صبور باشید فقط از زن و بچه من مواظبت نمائید یه روزرفتم به امامزاده تا چشمم به شهدا افتاد گفتم خوش به حالاین مادر شهدا من ناقابل بودم چه سعادتی دارند و اومدم. 5ماه بعد از آن علی اکبر شهید شد خدا آن روز حرف مرا شنید و دعایم را مستجاب کرد.


در آخر هم پیامی به شما عزیزان از مادر شهید وصیت نامه و خاطرات شهدا می تواند برای شما الگو باشه ما نیاز به شهدا داریم .

برادر شهید :

ناراحتی ایشان رو در هیچ شرایطی ندیدم در بدترین شرایط با خنده از کنار آن می گذشت به قدری خنده رو و با اخلاق بود همیشه احترام به بزرگ و کوچک می گذاشت نمونه بود .

همیشه نمازشان را اول و قت می خواندند اهل تظاهر نبود چه در جبهه و چه در بیرون جبهه هیچ وقت او را نشناختیم بعد از جنگ فهمیدیم و شناختیم این شهید و شهدا دیگر را یادم هست که دعای کمیل یا دعای توسل بود دیدم یک صدای گریه آرامی می آید برگشتم دیدم این شهید بزرگوار چنان غرق دعا و مناجات با خدا که بدنش می لرزد ولی با این حال نمی گذاشتند کسی بفهمد .

بار سوم که آزم به جبهه بودند تمام خانواده این حس بهشون دست داده بود که ایشان شهید می شوند به دوستانشان و به آقای عقیلی هم گفته بودند که دیگر بر نمی گردند در عملیات کربلای 5در منطقه شلمچه در قایق بودند که هدف مستقیم راکت هواپیمای دشمن قرار می گیرند و به شهادت می رسند .

آن روز که خبر شهادت ایشان را آوردند مادرم خیلی تحمل کرد ولی من نمی توانستم از صبح تا شب چند بار خبر شهادتش را دادندو تکذیب کردند دیگر دم غروب بچه های بسیج آمدند و معلوم شد که واقعیت دارد آماده شدیم که برویم به سردخانه شهریار برای دیدن ایشان من برای اینکه کمی آرام شوم غسلی گرفتم و ساعت 10شب به شهریار رفتیم وقتی شهید را دیدم و ان لبخند بر روی لبش را دیگر آرامشم حفظ شد ایشان حتی در زمان رژیم گذشته جوان سالمی بودند خیلی روی خوشان در سن 21سالگی کار می کردند بعد از انقلاب هم در در شورای محل و در شرکت توانیر کار می کردند .

در شورا که بود خانواده ای در خواست سیمان می کند وقتی ایشان می روند برای بازدید بعد از شهادتش همین خانواده خودشان گفتند ما نمی دانستیم

– خانه را دیدند ما حتی موکت هم نداشتیم و گونی پهن کرده بودیم وقتی سیمان ما را گرفتند از توانیر وامی تهیه کردند برایمان موکت تهیه کردند و از حقوقش بابت وامی که گرفته بود می داد .

روزی شهید جابری یک مدتی با گروهک مجاهدین بودند و من درب مسجد ایستاده بودم گفت به برادرت بگو یک لحظه من کارشان دارم گفتم چی کارش داری گفت می خوام برم جبهه برای تائیده آمدم صداش کردم گفتم مثل اینکه آقای جابری کارتون داره گفت شما بروید و شب بیائید درب خانه به شما تائیده را می دهم . یک عده هم در شورا بودند که آنها تائید نمی کردند ولی با این وجود شب برادرم تائیدیه را به ایشان دادند و رفتند درست اول ایشان شهید شدند و و بعد برادرم .


یادم هست که پدر شهید شفیعی که یک کارگر افغانی داشتند بچه های پاسگاه هر روز این بنده خدا را می گرفتند و در پاسگاه از ایشان کار می کشیدند و به او می گفتند که محوطه پاسگاه را جارو کن و تمیز نما روزی به شهید کوهستانی شکایت کرد و ایشان چنان با فرمانده پاسگاه برخورد کرد که همه تعجب کرده بودند که به خاطر اذیت یک فرد بیگانه این چنین عصبانی می شوند .



شهید حجت ا... بهرامی از سرآسیاب اون روزی رو که می خواستند برای این شهید مزار آماده نمایند درست زیر پای بادرم را می کنند تا ایشان را دفن کنند خیلی ه بودند خود آقا قملاقی و آقای عبدا... افشاردر حال کندن از پائین پا قبر ریزش کرد و جنازه شهید کوهستانی بعد از 20ماه هنوز سالم بود و انگار همین الان در خاک گذاشته اندو همه گفتند چه بوی عطری از مزار شهید بیرون میزد و ای کاش من در آنجا بودم و برای آخرین بار ایشان را می دیدم .ای کاش


خاطرات شهيد مرتضی توکلی خصال | راوي (خانواده)

بسم رب الشهدا و الصدیقین

خاطراتی از شهید مرتضی توکلی خصال


شهید مرتضی توکلی خصال در سال 18/4/44 در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد او پسری مهربان به خانواده و فردی پر تلاش در امرتدریس و کمک به خانواده بود پدرش مدتی مریض بود و مادرش هم در بیرون کار می کرد این امر باعث شد که مرتضی هم به کار در بیرون و منزل و تدریسش مشغول گردد در ماه رمضان هم روزه می گرفت وهم در باغ کار می کردند وهم کار منزل را انجام می دادند موقع گرفتن دیپلمش هم رسیده بود روزی به منزل خواهر رفته و از او خواهش می کند که چند روزی به منزل آنها رفته و کمک نماید خواهر هم قبول کرده و با کار او مرتضی توانست دیپلمش را بگیرد و همیشه می گفت من این دیپلم را مدیون کمک های شما هستم و بعد هم رفتند به جبهه و شهید شدند و بعد از شهادتش دیپلمش آمد .

مرتضی خیلی مهربون بود می گفت مادر رو اذیت نکنید اون کار می کنه

نامه اش دیر می آمد به بچه ها گفتم که چرا دیر نامه اش دیر می یاد اون موقع شهید شده بود و نامه هاشم بعد از شهادتش اومد.

مرتضی اون موقع سرباز بود برادرش مصطفی هم سرباز بود مرتضی در حاج عمران و مصطفی در فاو، مصطفی اغلب از اذیت و رنجهای اونجا می نوشت مرتضی می گفت که چرا از اونجا و سختیهاش میگی مادر ناراحت می شه می گفت اینا دردشون زیاده تو دیگه نمی خواد از رنجها و اذیت های اونجا بگی همیشه می گفت جای ما خوبه. .

روزی به داروخانه دشتی برای تهیه داروی مادرم رفتم و اونجا آقای قره حسنلو بودند تا دفترچه را دادم و نام فامیلی ما را دید گفت شما خواهر شهید مرتضی توکلی خصال هستید گفت شما می دانید مرتضی چطور شهید شده گفتم بله پای راستشون قطع شده حرفم و قطع کرد و گفت نه شما می دانید چطور شهید شدند گفتم نه ، گفت مرتضی قرار بود بیاد در سنگر ما غذا بخوره گفت برم پیش یکی از بچه ها الان میام همینکه رسید هواپیما بمباران کرد مرتضی پاش قطع شد و 4نفر دیگه شهید شدند و مرتضی را تا به بیمارستان برسانند در راه شهیدشد. . علی اصغر شفیعی شهید شده بود اومدم خونه دیدم ضبط رو روشن کرده و چسبونده به گوشش و داره گریه می کنه صدای علی اصغر بود آخه صدای همدیگرو ضبط می کردند اومدم مزار برای برای روز سوم یکی از شهدا دیدم بالای مزار شهید شفیعی نشسته بهش گفتم بیا اینجا پیش من ، گفت نه ، همین جا خوبه . روزی هم بعد از شهادت مرتضی شهید کوهستانی گفته بود خوش به حال کسی که کنار مرتضی دفن بشه و علی اکبر بعد از شهادتش کنار مرتضی دفن شد .

در منطقه حاج عمران شهید شدند. روزی که شهید شد من در منزل بودم شوهرم آمد و گفت نامه از طرف مرتضی آمده خیلی خوشحال شدم وسط نماز مغرب و عشا ء بود گفتم نامه را بخوانم دیدم نامه برای 12است و الان14 روزی است که مرتضی به مرخصی می آید من باید به ملارد می رفتم به استقبال مرتضی

Top of Form

به کوبلنی نگاه می کردم که با مرتضی شروع کرده بودیم به دوختن آن و همه اش به یاد مرتضی بودم دیدم همسرم با آقای شفیعی آمدندهمینکه در رو زدن و باز کردم گفتم مرتضی شهید شده . گفتند نه این چه حرفی میزنی گفتم می دونم مرتضی شهید شده نگفتم مصطفی او هم برادرم بودگفتند نه تیر خورده گفتم نه شهید شده من همش گریه می کردم مرتضی شهید شده دیدم عکسشو پیچیدند دور دستمالی و بردندوبعد فهمیدیم که مرتضی در روز 13/8/65 یک روز بعد از نوشتن نامه به شهادت رسیده . یه روز خواهرم بهش گفته بود نمی خواد با دختری که سراغ داری ازدواج کنی گفته بود اگه نمی خواید ازدواج کنم هیچ وقت رو دختر مردم عیب نگذارید .

Bottom of Form

روزی هم که داشت می رفت خدمت گفت خواهر من دارم می رم خدمت معلوم نیست که چی بشه بگید منتظر من نباشند وقتی به خانواده آن دختر گفتم گفت نه من 2سال هم منتظر می مونم بعد مادرش اومد و گفت که حالا عقد کنند بعد از 2سال خدمت سربازی با هم ازدواج می کنند به مرتضی گفتم گفت نه خواهر نمی خوام سرنوشت دختر مردم و عوض کنم اون دختر هفت روز مراسم مرتضی هم با ما بود یه روز مادر حاج مرتضی خلج اومد به همه تسلیت گفت و به این دختر خانم هم تسلیت گفت ، گفت می دونی برای چی به تو تسلیت میگم ،گفت بله می دونم ، گفت به خاطر مرتضی . حتی روزی هم خواب عروسی مرتضی رو دیدم با همین دختری که انتخاب کرده بود

لحظات غروب بود که بدن مرتضی رو تشیع می کردند یه لحظه تشیع پدرم به یادم اومد که در همین لحظات غروب بود همه آمدند حتی من پشت جنازه برادرم خانمی رو دیدم که با 2تا بچه کوچیک هی میگفت تو کی هستی که من و دنبال خودت می کشونی توسیدی گفتم نه حاج خانم ، گفت این شهید من و دنبال خودش می کشونه . اولین کسی هم که بالای سرش بود من بودم و صورتش رو بوسیدم و آخرین نگاهم رو به چهره مرتضی دوختم




خاطرات شهيد گل محمد بوستانی | راوي مادرشهید(خانواده)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مادر::من در بیرون از خانه کار میکردم یک بار در سه سالگی گل محمد از طبقه سوم بالاخانه امده بود که برگ درخت را بگیرد افتاده بود در بغل یک دکتر و هیچ آسیبی ندیده بود

بعضی اوقات با ایشان شوخی میکردم و میگفتم حق نداری از خونه بری بیرون بغل دیوار صاف می ایستاد من خنده ام میگرفت میگفتم خوب بشین و میگفت اجازه نیمدی که

.

وقتی کار میکردم دستهای مرا میبوسید و میگفت :ننه من او دنیا جواب دستای تورو چی بدم

میگفتم مادر این حرفها رو نزن شش تای دیگه هم هست (دیگر فرزندان) یکی هم تو میگفت نه من نمیتونم اینارو جوابشو بدم

میومد میدید که لباس میشورم فوری در حیاط رو باز میکرد میگقت بده من بشورم مامان تو دیگه پیر شدی حالا میام سر مزارش میگم که حالا پیر شدم باید به دادم برسی

.

به 12 سالگی رسید ، ما گاوداری زندگی میکردیم تقریبا 9 کلاس بیشتر درس نخواندند یعنی 9 ام را تمام نکردند که انقلاب شروع شد . دائما میگفت من میرم جبهه من میگفتم نرو برادرت سربازه زن و بچه داره تو نرو گفت نه میرم

یک بار وقتی خواب بودم احساس کردم دستم جوهری شد بیسوادی هم خیلی سخته . از خواب پریدم گفتم مادر چه کار میکنی گل محمد! گفت خوام برم جبهه گفتم مادر جان هنوز نه تو سربازی نه اسمت در اومده بزار برادرت بیاد . اما بالاخره مرا قانع کرد و رفت با رضایت خودم

از طرف دیگر خم برادرش مجرو شد و چشمش را از دست داد

از جبهه که می آمد می گفت : ننه من اگه ساندویچ شدم آمدم یه وقت سرلخت "بی حجاب" نزنی بیرونا. ننه اله نکنی . ننه دشمنامونو شاد نکنیا

یه روز خیلی گریه کردم گفتم داداشت چشماشو از دست داده بابات پیره و منم مریضم اگه خدای ناکرده طوری بشه ما چطور طاقت بیاریم گفت خوب، چیزی نمونده سربازیم تمام می شه

.

آخرین دفعه ای که میخواست بره سومار وقتی تو مرخصی بود گفت مادر باید تو رضایت بدی که من به شهادت برسم . گفتم مادر اینجو حرفارو نزن که من طاقطش رو ندارم . من تحمل شهادت شما رو ندارم من با زحمت کشی شما رو بزرگ کردم با بدبختی بزرگ کردم. گفت نه باید رضایت بدی و خیلی پیله کردد کرد که من راضی شدم گفت برو مگه اونایی که شهید شدن خونشون از خون تو رنگینتره . وقتی این طرف خانه تا آن طرف شادی میکرد و بشکن میزد و میگفت همینو میخواستم از دهانت بشنوم

بچه باخدایی بود همیشه با

اینقدر خوب بود که فقط گل صدایش میکردم . اسم اصلیش محمد بود از زیبایی و معرفت ایمان او نمی توانم بگویم

وقتی بر سر جنازه اش رفتم تکه ای آهن به اندازه نصف کف دست در قلبش بود که درش نیاورده بودند که از روی لباسش به قلبش فرو رفته بود . اما خودش خندیده بود . شبیه یک داماد در تابوت خوابیده بود . دستهایش و ریشش را حنا گذاشته بود . باخودم گفتم : مادر تو دامادی یا شهیدی من اصلا نمیدونم

من نتوانستم به وصیت نامه اش عمل کنم و سربرهنه بیرون دویدم ان شاء الله خدا از من بگذرد

.

بعضی وقتها که با بچه ها صحبت میکنیم میگویند که شاید گل محمد چون شهید شده اینطور دوستش داری میگم نه به خدا از همان بچگی دوستش داشتم اصلا یه چیز دیگری خدا به من داده بود و خودش هم گرفت

.

مثلا یک بار بلند شد از خواب گفت که با امامزاده داود رفتم جایی اگر من این حرف رو میزنم شما میگویید من دیوانه شده ام اما من نمیتوتنم بعضی چیزهایش را بگویم

همش با امام ها بود خدا به سر شاهده اینجا جایی نیست که من بخواهم دروغ بگویم او اصلا چیز دیگری بود مثل فرشته بود که خداوند عالم به من داد و زود هم گرفت

نور میدید و نورهایی را که میدد وقتی تعریف میکرد من در خواب هم ندیده بودم

ملارد درس میخواند تا قبل از انقلاب درسش خوب بود انقلاب که شد درس را رها کرد دائم اینطرف و آنطرف بود بعضی اوقات می آمد میدیدملباسش خونی است میگفتم چی شده می گفت هیچی بابا بچه ها دوا کردم خون دماغ شدم

میرفت کرج می آمد قبل از اینکه جبهه برود مگفتم خوب کجا میری مادر

آن زمان باغ کوچکی داشتیم عکس امام را آورده بود آنجا زده بود و کتابهایی را که امام نوشته بو و نمیدانستیم از کجا آورده را آنجا می آورد و به من هیچ چیز نمی گفت و من میرفتم و میدیم کتاب زیر خاک پنهان کرده

.

نماز میخواند چون پدرشان خیلی مومن بود و همه بچها مثل پدرشان بودند . من همه فرزندانم چه دختر چه پسر قران خوان و مومن هستند حتی از من هم بهتر اما محمد طور دیگری بود موقع نماز حال خواصی داشت . تلوزیون زمان شاه را که مبتذل بود را وقتی از راه میرسید خاموش میکرد و چند تا تلوزیون با خواهرش سوزاندند سر اینکه خواهرش میخواست فیلم ببیند و او نمیذاشت و میگفت خوب نیست

او در ایمانش بین فرزندانم تک بود

اگر پدرش به کسی سلام میداد ناراحت میشد و میگفت برای چی سلام میدهی پدرش میگفت کوچکتر بزرگتر ندارد گل محمد می گفت اشکالی ندارد اما بخاطر ثروت داشتن و مال نباید به کسی سلام بدهی و این مسائل را درک میکرد دائما در فکرش آن دنیا بود

میگفت مادر یا باید اسم من خوب خوب باشد یا نه در پیش خدا مادر تو چه میدانی که خدا قبول میکند این نماز و روزه های من رو

.

و در آن دوران بی حجابی واقعا مومن بودن سخت بود

تمام عکسهای امام را که آمده بود را می آورد در باغ پنهان میکرد و همین طور اعلامیه ها را در باغ پنهان میکرد و شبانه میرفت و پخش میکرد . صبح می آمد میگفت : ننه میری باغ بیا بریم

میرفتیم باغ تا غروب زحمت میکشید بعد میگفت ننه من کرج کار دارم الان میام ، ننه اجازه میدی برم میگفتم بفرمایید و وقتی میرفت سر وقت بر میگشت که مبادا من شک کنم چون دلشوره داشتم

.

غلامرضا برادرش یک چشمش را در جنگ از دست داد و به کسی هم نگفته که یک چشم ندارد . غلامرضا قبل از شهادت گل محمد مجروح شد

گل محمد وقتی فهمید برادش مجروح شده خیلی ناراحت شد و آمد گفت :داداش خب قسمت بوده دیگه مردم به شهادت میرسند تو پیش خدا قرب داشتی که چشمت رو دادی پس من میرم جونم رو بدم

نامه برای فرمانده اش نوشتیم وحتی شناسنامه پدرش رو هم بهش دادیم که نشون فرمانده اش بده برگرده ، اما به فرمانده اش نشان نداد اون نامه و شناسنامه پدرشم همراه جنازه اش اومد

برایش نامه نوشتیم مادر برگرد به داد ما برس ما کسی رو نداریم اینجا گفت مادر اون دخترها و مادرهای که عراقی ها زنده زنده در اینجا به گور می کنند مادر و خواهر من نیستند

.

فرمانده اش برای مادرش تعریف کرده روزی که محاصره شده بودندتوسط دشمن که اینقدر آرپی جی زده بود از گوشهایش خون می آمد خیلی ازعراقی ها را هلاکترسانده بود و همان جا هم به شهادت رسید

.

یک روز صبح نامه اش رسید که من فردا می آیم مرخصی دو روز بعد پیکرش را آوردند

پسرم علی 8 سالش بود من چون نامه نوشته بود و قرار بود که بیاید مرخصی اتاقش را مرتب کردم که اگر دوستانش آمدند مرتب باشد . غروب بود که دخترم آمد خانه با خودم گفتم چطور شده شوهرش اجازه داده این وقت شب بیاد اینجا بعد گفتم خوب شاید دلش خواسته آمده و من هنوز از شهادتش خبر نداشتم . هر کاری میکردم که بنشینم طاقت نمی آوردم و شب قبلش هم همینطور کلافه بودم . رفتم گوشت و پیاز و لپه سرخ کردم دخترم که آمده بود میدانست که گل محمد شهید شده اما به من نمی گفت وقتی متوجه شهادت او شدم توی سرم زدم ، هوار زدم ، داد زدم و خودم رو زدم و دیگر دست خودم نبود

 

و حاضر بودم همه زندگی ام را از دست بدهم و محمد را از دست ندهم

من به دیگران کاری ندارم ، مومن ترین بی آزار ترین و بی زحمت ترین فرزند من او بود

خیلی با من یک رو بود چیزی رو از من پنهان نمیکرد دختری از فامیلهای پدرش که تهران بودند رو میخواست من به گل محمد گفتم من که از اون دخترم خوشم نمی آید گفت اگر برگشتم چه خوشت بیاد چه نیاد من با اون ازدواج میکنم و اگر برنگشتم که هیچی که حتی من با حاجی (پدرش) رفتیم خونه ون فامیلشون که محمد میخواست و نشستیم اما صحبت خواستگاری رو پیش نکشیدیم . بعد از شهادت گل محمد همان دختری که گل محمد میخواست با ایشان ازدواج کند بعد از هفت سال ازدواج کرد

.

پدرش خیلی رنج کشیده بود برای کهبد (خان ملارد) کار میکرد که کمرش شکست هفت سال در بیمارستان بود . با مشقت و سختی فراوان خوب شد

دیگر نتوانست کار کند و رفت برای نگهبانی

پدرش آزارش به مورچه هم نمی رسید واقعا حاجی مرد خوبی بود مومن بود . فقیر بود اما مومن و با خدا بود

.

وقتی دخترهایش عروسی کردند نمیگفت فلانی بیا اینقدر برای من برس فوری میداد دستشون میگفت برو خدا روزیتون رو بده و چهار تا دخترش اینطوری عروسی کردند

میرفت دست عروسش رو میگرفت میگفت باباجان هرچی میخوای بگو من بگیرم

30

سال یک باغی خریده بودیم از لم آبادی ها که آنچنان هم بزرگ نبود 3000متر بود من دائم

حتی من رو نمی شناخت میگفت زینب من مرده خدا بیامرزه میگفتم حاجی پس من کیم میگفت نمیدونم ولی قرآن و نمازش رو از حفظ میخواند او مرد خوبی بود من هرچه دارم از او دارم واقعا نمونه بود

در زمان شاه فعالیت انقلابی او خوب بود در تظاهرات علیه حکومت شاه شرکت می نمود حتی چند بار هم عکس های امام و اعلامیه هاو چند ین کتاب ایشان را در باغی که در ملارد داشتیم پنهان می کرد و شبها به دست مردم می رساند در این مدت فعالیتش ندیدم دیر تر از آن زمانی که به من گفته به منزل بیاید در تظاهرات های کرج و تهران شرکت فعالی داشت وقتی که از تظاهرات بر می گشت می دیدم لباس هایش خونی است می گفتم چی شده می خندید و می گفت با بچه ها دعواکردم

. بعد از انقلاب تا دبیرستان درس خوانده بود که گفت می خواهم به جبهه بروم گفتم مادر جان برادرت سربازه زن و بچه داره بزار اون بیاد بعد شما برید گفت نه می رم، خواب بودم از خواب بیدار شدم دیدم دستم جوهری برگه ای هم دستش بود گفتم مادر جان چی کار می کنی گفت می خوام برم جبهه بالاخره رضایت رو از من گرفت و رفت

.

از جبهه که می اومد می گفت من اگه ساندویچ پیچ شدم سر لخت نزنی بیرون ،مادر دشمن و شاد نکنی ،

 

گل محمد به جبهه می رفت و من چشمم به در بودم تا دوباره به مرخصی بیاد دوباره این در رو به صدا در بیاره و من درو به روش باز کنم چشمم به چشماش بیفته تا بار آخری که می خواست بره سومار گفت مادر باید رضایت بدی تا من شهید بشم گفتم مادر این حرف ها رو نزن من طاقت ندارم من تحملش رو ندارم من با زحمت شما رو بزرگ کردم آنقدر اسرار کرد که من راضی شدم گفتم مگه خون تو ازخون شهداء رنگین تره گل محمد وقتی رضایت من رو شنید از این سر خونه تا اون سرخونه بشکن زد و شادی کرد گفت همین رو می خواستم از دهنت بشنوم گفت حالا که می خوام این مسافرت رو برم مادر لباس من روشما تنم کن گفتم من طاقت ندارم محمدم، گفت : من حالیم نمیشه باید لباسامو تنم کنی

 

رو به قبله ایستاد و بعد اینکه زیر پوشش رو انداختم تنش قلب منم افتاد

رفت اسمش محمد بود اما صداش می کردم گل از بس که خوشگل و مومن بود نامه برای فرمانده اش نوشتیم وحتی شناسنامه پدرش رو هم بهش دادیم که نشون فرمانده اش بده برگرده ، اما به فرمانده اش نشان نداد اون نامه و شناسنامه پدرشم همراه جنازه اش اومد . گفتم مادر جان ما اینجا کسی رو نداریم ،گفت مادر اون دخترها و مادرهای که عراقی ها زنده زنده در اینجا به گور می کنند مادر و خواهر من نیستند

.

نامه اش ازبوستان اومد نوشته بود که مادر از خانه چه خبر خیلی جنگیده بودیم خسته بودیم و با دوستم رفتیم داخل یک خرابه استراحت کنیم که خوابم برد گفته بود مادر آنقدر تشنه بودم که مثل یک چوب خشک شده بودم در عالم خواب دیدم یک نفر آمد یک جام آب بهم داد بلند شدم که آب رو بخورم انگار آبی روی آدم بپاشند پاشیدن روم از خواب بیدار شدم دیگه نه تشنه ام بود و نه گرسنه

.

برادرش غلام رضا سه روز مانده بود خدمتش تمام بشه از ناحیه چشم مجروح شده بود می گفت داداش چشمات پیش خدا قرب داشت که دادی، منم میرم جانم و میدم ، و بعد از مجروحیت برادرش گل محمد شهید شد

.

نامه نوشته بود که مرخصی فردا می یام پس فرداش خبر شهادتش اومد. شروع کردم اتاقش رو تمیز کردن گفتم دوستاش می یان اتاقش تمیز باشه غروب بود که دخترم اومد تعجب کردم چون اون بدون شوهرش جائی نمی رفت گفتم چطور این وقت اومدی اون هم تنها بدون شوهرت ، چیزی نگفت . اون روز خبر نداشتم از شهادتش هر کار کردم زمین بشینم طاقت نمی آوردم شب قبل هم همین طور بودم کلافه بودم ، انگار اون شب تلویزیون هم برای ما نوحه خوانی می کرد در روکه می زدند دلم هوری می ریخت دامادم اومد دوباره درو زدند گفتم چی شده گفت فردا مهمون از راه دور داریم فرداش گل محمدم رو آوردند وقتی هم که رفتم سر جنازه اش ترکش به قلبش خورده بود لباسشو پاره کرده بود دستاش و ریشش حنا کرده بود مثل یک داماد در تابوت خوابیده بودگفتم مادر دامادی یا شهیدی ، ولی من نتونستم وصیتش رو عمل کنم سر برهنه اومدم بیرون خدا انشا اله که از سر تقصیر من بگذره بعضی وقت ها بچه ها میگن چون شهید شده دوستش داری می گم نه به خدا از بچگی دوستش داشتم اصلا این یه چیز دیگه بود

.

فرمانده اش تعریف می کرد روزی که محاصره شده بودند در عملیات آنقدر گل محمد از دشمن کشت که از دوتا گوشش خون می اومد آخه آرپی جی زن بود و در اثر ترکش گلوله به قلبش در تاریخ 18/9/63 به شهادت رسید

.

از خداحافظی و حتی بدرقه اش کنیم، خوشش نمی اومد در نامه اش بیشتر شوخی می کرد تا بچه ها و من چیزی حس نکنیم و ناراحت نباشیم

.

ازدواج نکرده بود میگفت تو فامیل یک نفر رو انتخاب کردم می گفت بر گردم چه خوشت بیاد چه نیاد باهاش ازدواج می کنم .گل محمد رو خدا بهم داد و زود هم از من گرفت

. . . . . .


خاطرات شهيد صالح هاشمی | راوي خانواده وهمرزم (خانواده)

بسم رب الشهداالصدیقین

 

اين شهدا معجزه مي کنند اگردست به دامنشان شويد (نقل ازفرزندشهيد)

مي خواهم مطالبي رابرشما بگويم که شايدروزي به دردجوانان بخورد.احتمال اينکه هرفردي درزندگي اش بامشکلات مواجه شودزياداست،من يکي ازان جواناني بودم که به مشکل برخوردم وازحل ان احساسي ضعف وناتواني مي کردم.شب وروزنداشتم وزندگيام به کلي منحل شده بودواين مدت من فقط باخداي خودوپدرازدست داده ام صحبت مي کردم.درددلم فقط با شهدا بود،شهداي که پدرم نيزجزءانان بود،از پدر شهيدم خيلي گله مي کردم که چرا؟چرادراين زمان که به اواحتياج دارم نيست وکمکم نمي کند،خلاصه در يکي از شبها حل شدن مشکلم رااز شهدا خواستم.درهمين افکاربودم که خوابيدم وصبح زود به مغازه رفتم هنوز بروي صندلي ننشته بودم که يکي ازدوستان نزديک پدرم امد وگفت:سلام،پسرم چراراجع به مشکلت با من صحبت نکردي؟درست است پدرت درکنارت نيست ولي ما که هستيم!ازاوپرسيدم چه مشکلي؟شماازکجامي دانيد؟ولي اوسخني نگفت،اري اوامده بودمشکل مراحل کند مشکلي که فقط شهداازان اطلاع داشتند مي خواهم اين را بگويم که اگربا خلوص نيّت وازته دل چيزي راازشهدا بخواهيد،شما راردنمي کنند،اري اين شهدامعجزه مي کنند اگردست به دامانشان شويد.

نفر(به نقل ازشهيد هاشمي)هم رزم شهيدي

پدرم همواره مي گفت:عمل خيلي مهمتر ازحرف زدن است،اگرمي خواهي به اطرافيان خود مطلبي رابفهماني،فقط کافيست خودت اولين نفري باشي که بدان حرف عمل مي کني،لازم نيست مطلب رابه زبانت بياوري،پدرم فرمانده ي گردان توپخانه 40رسالت بود ازدوستان جانبازش شنيده ام:روزي مهمات براي گردانشان مي اورند او بدون اينکه به اطرافيان خود(يعني رده هاي پاين وسربازان)دستوري بدهيد ويا حرفي بزند راجع به خالي کردن مهمات،خودش اولين نفري بود که آستينهايش رابالا زده ومشغول خالي کردن مهمات شده است،اطرافيان باديدن اين منظره سريع به نزد پدرم مي ايند ومانع اين کار مي شوند ومي گويند:اين چه کاري است شما انجام مي دهيد اين وظيفه ماست،شما فرمانده ي ما هستيد چرا ما راخبرنمي کنيد ،چرا دستور نمي دهيد که فلاني بيا واين کارراانجام بده اودرپاسخ فقط سکوت مي کند...اري شهيد هاشمي با اعمال خود،درس بزرگي به هم رزم هايش مي داد.

ساده لوحي يک سرباز(به نقل از شهيد هاشمي)

يکي ازخاطرات شيريني که پدرم برايمان تعريف ميکرداين بود:شب بودوتازه ازعمليات برگشته بوديم،بچه ها خيلي خسته بودند طوري که باهمان لباساي شناساي خوابيدند،من بلند شدم تابرم دستشوي که متوجه 2عراقي شدم که بسيار آرام باهم صحبت مي کردند يک نفر ازبچه هاي مارا به اسارت گرفته بودند.درهمين حيت يکي ازعراقي هابدون اسلحه به سمت دستشوي ميامد،من هم که فقط يک آفتابه داشتم،ازتاريکي هواوساده لوحي ان سربازاستفاده کردم وآفتابه رابه حالت اسلحه دردستم گرفتم طوري که سربازعراقي باديدن ان درتاريکي بسيار ترسيد ودستهايش را به علامت تسليم بالا برد،اوراگرفتم وبچه ها راسريع بيدارکردم وبه سراغ ديگري رفته واورانيز گرفتيم ودوستمان راازاد کرديم.خلاصه کلي به آفتابه وان سرباز ساده لوح خنديديم،فرداي ان شب مسئله ي آفتابه را همه فهميدندوتامارا مي ديدند،يادان خاطره رازنده مي کردند.

يک خيال شيرين(نقل ازفرزندشهيد)

خاطره اي که پدرمان برايمان تعريف مي کرد اين بود:تعدادي ازبچه هاي گردان رابراي يک عمليات شناساي انتخاب کرده بودند،زمان عمليات که فرارسيدماآماده شديم وحرکت کرديم به نزديکي دشمن رسيديم طوري که فاصله ما بادشمن چندقدمي بيشتر نبود،اگر سرمان رابلند مي کرديم انها مارامي ديدند،مادران نزديکي يک سنگر درست کرديم وداخل ان نشستيم،هواخيلي گرم بودويکي ازفرماندهان گرمازده شده بودوشديدا"احساس تشنگي مي کرد وگوي دچارخيال وتوهم،هم شده بود،همه جاآرام بودوبي سروصدا،تااينکه فرماندهمان يکدفعه فريادکشيدوماباصداي اووحشت کرده وازجايمان بلند شديم درست درهمان جاي که نشسته بوديم(گوي ازوجودمادرانجا مطلع شده بودند)يک خمپاره به سمت ما پرتاب کردند که يک مترمارابه عقب پرت کرد،دوستانمان مارابه عقب بردند،خيلي تعجب کرده بوديم که چرادرآن موقعيت حساس اوفريادکشيده است.اودرجوابمان فقط گفت:احساسي کردم يک سوسک بزرگ داره به سمتم مي ياد،خيلي ترسيدم وازوحشتم بود که دادزدم،راستش دست خودم نبود.خلاصه اورا سرزنش نکرديم بلکه ازاوتشکّرهم کرديم که بااين خيال شيرين جانمان رانجات داده است.

مؤذن(به نقل ازنزديکان شهيد)

ازشبنم اشک گونه هان تربود تشيع جنازه گلي پرپربود

ازمنبردستها که بالا مي رفت درصحن حسينيه دل،محشربود

زماني که پدرم شهيد شدند،ماايشان رابراي دفن به گلزارشهدابرديم،دفن ايشان مقارن بود بااذان ظهر.پدرم به اذان(مؤذن)گفتن خيلي علاقه داشت طوري که هرگاه زمان اذان مي شد هرکجا که بود،به نزديکترين مسجدرفته واذان مي گفت.درمراسم خاکسپاري جميت زيادي شرکت کرده وازدهام اطراف گلزار شهداراگرفته بود،من حالم زيادمساعدنبودوبه اطراف خودم توجه نداشتم بعدازاتمام مراسم به خانه برمي گشتيم که يکي ازنزديکان مابرايمان اين چنين نقل کرد:قبل ازدفن،شخصي که قبرراآماده مي کند به سراغ من آمدوگفت:صداي اذاني راازداخل گلزار شنيده است درحالي که هيچ سيستم صوتي ويا شخصي که اذان بگويد ومسجدي که دران نزديکي باشد وصدايش به اين واضحي بيايد نبوده است(وقت اذان هم نبود) ،مازياد به اين موضوع اهميت نداديم وتوجهي به ان نکرديم تااينکه دوباره افراد زيادي امدند وگفتند:بعدازاتمام مراسم ماهم صداي اذان شهيدگلزارراشنيده ايم.من واقعا"اين راازاعماق وجودم درک کردم که شهيدان زنده اند،وپدرمن هنوزهم مؤذن است واذان مي گويد.

مرخصي(به نقل ازهم رزم شهيد)

بااوّلي که ايشان شيميايی شدند به قدري حالشان وخيم بود که درچادرصحراي بعدازيک مدتي به هوش مي آيند به او60روزمرخصي مي دهند تادرخانه استراحت کندوکمي حالش بهترشودولي اوقبول نکردتااينکه فرماندهان اورابه چادرخودصدازده وبااومدتي صحبت مي کند،درواقع اورامجبورمي کندتامدتي به جبهه نيايد واستراحت کندامااوبعدازتکميل فرم مرخصي بايک لباس بسيجي ديگروباشکل وقيافه جديدي دريک منطقه اي که بسيجيان به کمک احتياج داشتند مي رودودرآنجا به آنان کمک رساني مي کند،بعدازمدتي مابه آن منطقه سرزديم ومتوجه حضور ايشان شديم خيلي تعجب کردم ازاوخواستم برود واستراحت کند ولي اوبازهم قبول نکرد ودقيقا"60روزمرخصي خود رادرانجا ماندوبعدازآن به منطقه خودمان برگشت.

نمازجماعت(به نقل ازفرزندشهید)

يک ويژگی خوبی که پدرم داشت اين بود که تا به حال نشده بود پدرم،بچه ها را بازور برای نماز خواندن بلند کند وقتی می ديد ما خيلی راحت خوابيديم وبيدار نمی شويم با يک صدای دلنشين وزيبا برايمان اذان می گفت.ماوقتی صدای پدرمان را می شنيديم می فهميديم زمان نمازاست وبايد بلند شويم وبه عبادت معبود خودمشغول شويم.وضو می گرفتيم وپشت سرپدرمان نمزجماعت را اقامه می کرديم.آن لحظات خيلی شيرين ودوست داشتنی بود ولی افسوس که قابل تکرار نيست.

جامانده(به نقل ازهمسر شهيد)

گل اشکم شبی وا می شد ای کاش همه دردم مداوا می شد ای کاش

به هر کس قسمتی دادی خدايا شهادت قسمت مامی شد ای کاش

همسرم راجع شهادت بسيار صحبت می کردندومی گفتند:درراه امام حسين(ع)وامام(ره)فداشدن مايه افتخاراست واين افتخارنصيب هرکسی نميشود.من حتی خاک پای آنها نيز نمی شوم چه برسدبه مقام والای شهادت،ازهمان اوايل جنگ به دل من اقتاده بود که همسرم شهيد خواهد شد،باوجوداينکه شهادت اوبه تأخيرافتادولی ماخوشحاليم که به شهداوهم رزم هايش پيوسته است زيرا اوبسيار غصه می خوردکه چرا؟چرا ازهم رزمهايش جامانده است ونتوانسته باآنهابسوی معبودازلی روانه شود.

ضربان قلب(نقل ازهمسرشهيد)

باردومی که ايشان شيميايي شدند به ماهيچ اطلاعی ندادند تااينکه بعدازيک مدت طولانی گفتند:درفلان عمليات من شيميايی شدم سختی ها ومشکلات رزمندگان درجبهه ها آنقدرزيادبودکه همسرم دوست

نداشت زيادبه مرخصی بيايدوبيشتر می خواست کمک حال رزمندگان باشد،زمانی هم که مرخصی می آمد اجازه نمی داد پتويابالش برايش آماده کنم می گفت:آلان رزمندگان ودوستان من درحال خدمت به وطن هستند شايد آنهابروی زمين خوابيده باشند،درست نيست من درجای گرم ونرم بخوابم وآنها درجای سردوسفت.باوجوداينکه دربين مابودولی مقام افکاروبهتربگويم روحش دربين رزمندگان بود،ضربان قلب اوبخاطررزمندگان می تپيد،وجودرزمندگان بودکه باعث تحمل مشکلات ودردهايش رابرايش آسانتر می کرد.

دردپنهان(به نقل ازدخترشهيد)

حسين جانم دردپنهانم دوا کن عاشقم مرا،جان زهراراهی کربلا کن

پدرم هيچ گاه درنزدماازبيماريش صحبت نمی کرد ساده بگويم اودردهايش راازماپنهان می کرد،تاماکمترغصه اش رابخوريم تامی ديد سرفه هايش شديدتر می شود،سريع بلند می شد وبيرون می رفت تاماصدای سرفه های بلنداورانشنويم وازاوسؤال نکنيم که چراسرفه هايش اين چنين اوراعذاب می دهد.اوحتی بدون اطلاع به خانواده پنهانی به دکتر می رفت ودوست نداشت همسرش وکودکانش ناراحت اوضاع واحوالات اوباشند،باوجوددردهايش هميشه لبخندی برلبانش نقش می بست که باعث دلگرمی خانواده می شد.

تأسف(به نقل ازفرزندشهيد)

حافظ وظيفه تودعاگفتن است وبس در،بندآن نباش که نشنيد ياشنيد

پدرم همواره بيادجنگ ودوستان ازدست داده اش بود،برايشان اشک می ريخت،دعا می خواند وچيزهايی زيرلب زمزمه می کردو.....اوهرگاه به خانه می آمدهيچ گاه نشدازهم رزمهايش صحبت نکند،ايشان باخاطرات دوستانش وجنگی که بازوربه ماتحميل شد،زندگی کردوغريبانه ازميان ماپرکشيد،واقعا"جای تأسف دارداگرصدای من به بچه جانبازهاومردم نرسد؟خيلی برايم سخت است ولی می گويم تابدانيدوبدانندکه جانباز وشهيد،جان خودرافدای دين کرده اند.آيا شايسته شناخت نيستند؟پس چرا نمی کوشيد تاآنهارابهتربشناسيد؟من جنگ را وبهتربگويم پدرجانبازم راخوب درک نکردم وآن فرشتگان آسمانی راخوب نشناختم،شناخت من بعدازپروازش تکميل شد زمانی که خيلی ديرشده بود،ولی خداکندبچه جانبازهای ديگر.....؟فرزندشهيدمان بياوپدرش بخاطرزخمهايش وسرفه هايی که شبانه بادردهای زيادی به سراغش می آمدواشک می ريخت......وديگرهيچ سخنی نگفت واشکهای اوجواب مقام پاسخ های من بود.

وسعت حسينيه(به نقل ازفرزندشهيد)

ياربازدلهای مانورمحبت رامگير اين تجمع اين توسل اين ارادت رامگير

هستی مابستگی داردبه عشق اهل بيت هرچه می خواهی بگيرازماولايت رامگير

بعدازشهادت پدرم هرهفته شبهای جمعه زيارت عاشورا،رادرملک مادريمان برقرار می کرديم،دراين مراسم جمعيت زيادی شرکت می کردند،فضابرای عزادارینسبت به جمعيت خيلی کوچک بود.طوری که بچه هاخيلی اذيّت می شدند ماراجع اين مسئله باکسی صحبتی نمی کرديم وازخداوند می خواستيم به اين حسينيّه وسعتی ببخشد.مايک شب تصميم گرفتيم برای حل اين مشکل همگی دعابخوانيم وازشهدادرخواست کنيم درپذيرايی ازمهمانانشان کمکمان کنند.فردای آن روزمراسم شب خاطره داشتيم که قبل ازشروع مراسم بدون اينکه خبری راجع اين مسئله داشته باشيم مسئولين شهربه خانه ماآمدندوبه عنوان خانواده شهيدازمشکلات ماسؤالاتی پرسيدندمادرجواب چيزی نداشتيم بگوييم آنهااصرارداشتند به کمک کردن که مامشکل حسينيّه ووسعت آن راخواستيم وآنها بدون اينکه مخالفت کنند قبول کردند وخانه ديواربه ديوارملکمان راخريداری وبه حسينيّه اهداکردند.پدرمن به امام حسين(ع)وحضرت ابوالفضل(ع)ارادت خاصی داشتند،ماتصميم گرفتيم خانه خودمان رانيزبه حسينيّه ملحق کنيم وفضارابرای عزاداری،عزاداران حسينی بيشترکنيم،حال شماخانه ای رامی بينيد،خانه ای که حسينيّه نام دارد،يک طرفش خانواد

ۀ شهيدهاشمی ويک طرف ديگرش حسينيّه عزاداران حسين(ع)است،آری کاش می شد باوسعت حسينيّه قلبهای مانيزوسعت ازخودگذشتگی پيداکند.

گريه های بی امان(به نقل ازفرزندشهيد)

ايشان ارادتِ خاصی به امام حسين(ع)داشتند،هرگاه نام مبارکشان رادرمجالس عزاداری می شنيدند آنقدر می گريستند تاازهوش بروند.

شهيدعشق،زمين وزمان گريست ترا زمين گريست ترا،آسمان گريست ترا

زسنگ سنگِ زمين،چشمه چشمه خون جوشيد زدل برآمدی،ديدگان گريست ترا

نزديکِ ريل(به نقل ازهمسرشهيد)

سالهای اوّلی که همسرم تصميم گرفت به جبهه برود،من مخالفت می کردم دليلش هم فرزندم مسلم بود،اوفقط يک سال داشت من ازتنها بزرگ کردن آن می ترسيدم،ازمشکلاتی که بعدازاو برايم پيش می آمد می ترسيدم ودوست نداشتم درآن وضعيّت اومراتنها بگذارد.پافشاری می کردم تاشايدازتصميم خودبازگردد،ولی اين اتفاق نيفتاد،هنگامی که برای رفتن آماده می شد،کودکم رابغلش دادم وگفتم:اگرمی خواهی به جبهه بروی پس پسرت راهم ببر،بااين کارمی خواستم مانع رفتنش شوم وبه هو بفهمانم که من نمی توانم تنهااورابزرگ کنم،همسرم مسلم راازبغل من گرفت وراهی شد.من درحالی که منتظر برگشت اوبودم ولی اوهرلحظه ازمن دورترمی شد،اوتصميم خودراگرفته بودوازهرچيزی که مانع رفتنش می شد دل کنده بود،وقتی ديدم اوبازنگشت دنبالش رفتم،ازرفتاری که کرده بودم شرمنده شدم،تازه فهميدم که اوچقدردوست داردبه وطنش خدمت کند.قدمهايم راتندکردم اورانزديکِ ريل درحالی که به راهش ادامه می داد يافتم وبالبخندبه اوگفتم:تورابه خداسپردم

سخن آخر(نويسنده)

گربی همه ای،چوبامنی،باهمه ای گرباهمه ای،چو بی منی،بی همه ای

همه ماروزی به سوی خدا رجعت خواهيم کرد،پس چه بهتررجعتمان حسينی باشد وبارويی سفيدودستی پُروتنی آغشته به خون وقطعه قطعه شده بسوی پيشگاه او هجرت کنيم وچه زيباست!که انسان اين چنين بامعبودخودديدارکند.پيامبراسلام(ص)فرمودند:برفرازهرنيکی،نيکی ديگری وجودداردتازمانی که درراه خداکُشته شود که هرگاه درراه خدای عزّوجَل کُشته شد،ديگربالاترازآن،نيکی وجودندارد.آری شهيد هاشمی به اين درجه والا رسيد،ايشان درنيمه شبی بدحال شده ودرراه بيمارستان برروی دستان مسلم(پسربزرگ شده)شتابان بسوی خالق خوشی روانه می شود.مابايد اين راباورکنيم که شهداازدست آمده اند وماازدست رفته ايم،پس بايد تاعمری باقيست وتانفس درسينه هامان وجوددارد همچون مرغان عاشق،آنچه راکه ازدست داده ايم بدست آوريم.


خاطرات شهيد مسعود رهنماپور | راوي خانواده وهمرزم(خانواده)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسم رب الشهداالصدیقین

گدا(به نقل ازمادرشهید)

:

 

شهیدبزرگوارمان ازبچگی بخشنده بودنسبت به مظلومان آنقدرمتواضع بودکه اگرشخصی رامیدیدکه به کمک نیازمنداست ومیتواندبه اوکمک کنددریغ نمیکرداوهیچگاه گدایی راکه درخانه مارامیزد دست خالی ردنمیکردهرچه درخانه داشتیم برای اومیبردوگویی لبخنداوراخریداری میکرددریکی ازروزهای ماه مبارک رمضان بودکه برای افطاری میهمان دعوت کرده بودیم وسایل پذیرایی از؟آنهاراآماده کرده بودیم وجعبه زلبیاهارانیزکنارآنهابالای تاقچه گذاشته بودم که بعدازاتمام کارهایم آنهاراداخل ظرف مخصوص بچینم درآشپزخانه بودم که متوجه شدم کسی درخانه رامیکوبدمسعودسریع ازجایش بلندشدودررابازکرددیگرازاوسوال نکردم چکسی بودتااینکه بعدازچنددقیقه به سراغ زلبیاهارفتم هرچه گشتم آنهاراپیدانکردم فهمیدم کارمسعوداست اوراصدازدم وپرسیدم:اینهمه زلبیا راخوردی؟دلت دردنگرفت؟اودرپاسخ گفت:منکه آنهارانخوردم دمستم آمده بوددم درجعبه زلبیاهارابه اودادم گفتم:مگرمامهمان نداشتیم!چرااینکارراکردی؟حالامن چیکارکنم؟آبرویم جلوی مهمانهامیرود!اوباسن کمی که داشت بایک جمله ساده جوابم رادادکه باعث شرمندگی من وهمچنین سکوتم شد:چرابایدمابخوریم؟مهمانهامون بخورن ولی اون(گدا)نخوره!

قورباغه (به نقل ازپدرشهید)

 

:یه روزپسرم برام تعریف کردکه:نشسته بودم بالای پدافند،دیدم یه نوری روی پدافندافتادحواسم به کلی پرت شد،همینطورکه دورواطرافم ردنگاه میکردم متوجه یه قورباغه شدم تعجب کردم آخه وسط بیابون نا آبی نه......بالاخره نفهمیدم چی شدازپدافندپایین اومدم قورباغه همینطور سروصدا میکرد بالاوپایین میپریدوازپدافنددورمیشددمنهم دنبالش بالاوپایین میپریدم تااینکه50مترازجایگاه اولیه ام دورشدم یکدفعه دیدم صدای وحشتناکی ازپشت سرم به گوشم رسیدبرگشتم چیزی رادیدم که باعقل جوردرنمیومد،پدافندی راکه چنددقیقه پیش بالای آن نشسته بودم رفته بودروهواوآتش ازش زبانه میکشیدآری وجودقورباغه آنهم وسط بیابون خودش خالی ازحکمت نیست قورباغه درآن لحظه وسیله ای بودکه جان مرانجات دهد.

غذاهای رنگی (به نقل ازپدرشهید)

 

:

یکی ازهم دوره ای های صمیمص مسعودکه یک سربازبودبرایم اینچنین نقل کرد:ما24نفربودیم که درمحاصره دشمن گرفتارشده بودیم فاصله مابادشمن فقط یک خاکریزبودماخیلی احساس گرسنگی وتشنگی میکردیم وخیلی دلمان میخواست غذلیی لذیذ وگرم بخوریم اما این فقط یک خبال شیرین بودودروسط آن برهوت غذای گرم کجاوماکجاخلاصه درافکارخودم غرق بودم که باصدای مسعود به خودم آمدم که میگفت:هرکس مرغ میخوره بامن بیاد،تعجب کردم فکرکردیم باماشوخی میکندولی اوبه دستهایش اشاره کردوران مرغی رابهمان نشان دادوگفت :هرکسی میخوره بامن بیاددنبالش رفتیم چیزی رادیدیم که باعث حیرتمان شدآری یک سفره رنگارنگ باغذاهای جورواجورازتعجب مغزهایمان قفل کرده بودخیلی خوشحال شدیم ولی فرماندهمان تاچشمش به مشروبی که وسط سفره بودافتاد،فوری عصبانی وناراحت شدمسعودگفت:ناراحت نشواین مشروب برای شمانیست برای کسی دیگراست خیلی دلمان میخواست بدانیم مسعودآنهمه غذارازکجاآورده است بعدازخوردن آن غذاهای لذیذبرایمان اینچنین نقل کرد:وقتی دیدم غذابرای خوردن نداریم دل روبه دریازدم به سمت عراقی هاروانه شدم بدون اینکه متوجه حظورم بشوندیک کارتن مشروب تک زدم وبایکی ازعراقی هاطرح دوستی ریختم سخت بودولی شدتااینکه بازای هریک شیشه مشروب یک کارتن کمپوت یاران مرغ میگیریم خلاص 4روزمسعودبه کارخودش ادامه دادبارآخری که میخواست بره بافرمانده مان مانع رفتنش شدیم شب بودوهمه جاروسکوت فراگرفته بودتااینکه طرف دیگرخاکریزپرازشلوغی وفریادشدگویی ازتک مسعودوطرح دوستیش عراقی هامطلع شده بودندوچنددقیقه بعدازآن سرآن سربازعراقی رابه سمت ماپرتاپ کردندوفریادزدنداینهم دوست ایرانی شماآنهادرنهایت خوشحالی بالا وپایین میپریدنددرحالیکه یکی ازهموطنان خودراکشته بودندفرمانده مان درهمان اوضاع به شوخی روکردبه مسعود وگفت:اگرامشب توبه تک رقته بودی معلوم نبودبجای سرعراقی سرتورابرایمان کادوپیچ میفرستادنددرحالیکه رنگ ازصورت مسعودپریده بودهمگی بهش زل زدیم وازته دل خندیدم.

کفش های واکس زده(نقل ازمادرشهید):

 

پسرم مسعودمراخیلی دوست داشت همیشه به فکرمن بودهرگاه به مهمانی دعوت میشدم یابرای خریدخارج ازخانه میرفتم سریع کفشهایم راواکس میزدمرتب وتمیزکرده جلوی پاهایم آنهاراجفت میکردمن همیشه باکفشهای واکس زده دربین جمع حاضرمیشدم وهمه اینهاازلطف پسرم مسعودبودولی بعدازشهدت ایشون دیگرکسی نبودبرایم شیرین کاری کندکفشهایم راواکس بزندوجلوی پاهایم آنهاراجفت کندمسعودبودکه همه اینکارهارامیکردبدون اینکه حتی لحظه ای احساس کوچکی کنداوبااعمال ورفتارش به دیگران درس میدادمابایدازبزرگان درسی بگیریم ویادوخاطرهی آنهاراهیچگاه فراموش نکنیم.

شیطنت(نقل ازپدرشهید):

 

مسعودزمان کودکیش خیلی دست ودلبازبودوشیطنت بسیارمیکردیادم بودقرارشدشب برایمان مهمان بیایدمن 10کلیوموزگرفته بودم کیسه موزهارو روی تاقچه کنارپنجره گذاشتم رفتم به کارهای دیگرم برسم بعدازمدتی متوجه کیسه خالی میوه هاشدم کسی غیرازمسعودآن دورواطراف نبودفهمیدم کارخودشه صدایش زدم وگفتم توبه کیسه موزهادست زدی گفت:آره بابا جون هررهگذری که ردمیشدازداخل پنجره به هرکدومشون یکی میدادم تااینکه یک دفعه دیدم همش تموم شدخلاصه مسعودباشیطنتش مارومجبورکرددوباره بریم ازآقاسید10کیلوموزبخریم آقاسیدخیلی تعجب کرده بودکه من20کیلوموزمیخوام چکاروصبرش تموم شدوقضیه رابرایش تعریف کردم وهردوکلی به شیطنت مسعودخندیدم.

کبوتر(نقل ازپدرشهید):

دوست پسرم تعریف میکرد:داخل سنگرنشسته بودیم وبابچه هاحرف میزدیم وصحبتمان حسابی گل انداخته بودکه مسعودمراصدازدازسنگراومدم بیرون یه کبوتری که بالای خاکریزنشسته بودرانشانم دادکبوترخیلی قشنگی بودیک دقیقه ازجایش بلندنمیشدازاین طرف به آن طرف میپریدمسعودیکدفعه دنبالش دویدمنهم به هوای مسعوددنبالش رفتم هنوزفاصلهی زیادی ازسنگرپیدانکرده بودیم که متوجه شدیم یک خمپاره وسط بچه هامنفجرشدو10نفرازبچه هاشیدشدنددوستانی که چنددقیقه پیش دورهم نشسته بودیم ومیخندیدیم حالاازبین مارفته اندازآن خمپاره فقط موجش نصیب ماشدوپروازش نصیب آن10نفرومافقط شاهدپرپرشدن آنهابویم.

سوغات کربلا(نقل ازداوودملکی):

یه شب اومدم گلزارشهداخیلی دلم گرفته بودبرسرمزارشهدانشستم وباهمه ی آنهادردودل میکردم شعرمیگفتم گله میکردم خلاصه بگویم رازهای دلم رابرایشان بازگومیکردم برسرمزارمسعودکه رسیدم ناخودآگاه ازمشکلات پدرش وازاینکه اوخیلی بیقراراست وهمش شکایت میکندوازبیوفایی دم میزندکلی صحبت کردم ساعتها میگذشت ومن هنوزمشغول بودم تااینکه صدای دلشین اذان صبح مرابه خودآوردتازه متوجه شدم که هنگام نمازصبح است شروع کردن به خواندن نمازوسپس ازخستگی زیادخوابم بردکسی راکه آرزومیکردم درخواب دیدم حالاپس ازمدتی به خوابم آمده بودمسعودرهنماپوربوداوبه من گفت به پدرم بگواینقدرحسودی نکنه وگله نکنه من جای خوبی هستم جاییکه هرکسی آرزومیکنه پابه اینجابذاره بگوبرایش یک سوغاتی دارم چندروزدیگه به دستش میرسه صبح روزبعدوقتی ازخواب بیدارشدم خواهریک شهیدیک پارچه سبزازکربلا به من دادوبه من گفت:این سوغات کربلابرای خانواده شهیدرهنماپوراست این همان سوغات سفارش شده ی مسعود بودکه قولش رابه پدرش داده بودسوغاتی که ارزش والایی برای ماداشت ومشکلات پدرش رابه کلی حل کردوبعدازآن دیگرپدرش ازگله وشکایت دست برداشت ودیگرصحبتی ازبیوفایی نزد.

ناله(نقل ازپدرشهید):

 

هیچوقت ازدردهایی که براثرشیمیایی شدنش به سراغش می آمدشکایتی نمیکردیه روزحالش خیلی بدشده بودبردمش بیمارستان بهش گفتم که مسعودجان به دکتربگوکه درد داری ازناله هاودردهایی که شبهاسراغت می آیدبگو؟ولی مسعودگفت:من چطوراززخمهایم وناله هایم بگویم لازم به بیان نیست اوازطریق دستگاه وتجربه هایش بایدمتوجه این بدن که پراززخمهای شیمیایی است بشود درادامه گفت:یه روزبادوستم دریک عملیات باهم شرکت کردیم قبل ازعملیات میگفت:دوست دارم مثل آقام ابوالفضل(ع)دودستهایم درراه اسلام قطع شودعملیات تازه شرمع شده بودکه فهمیدم یکی ازدستانش قطع شده است برسربالینش که رسیدم میگفت:کاش آن یکی قطع می شد،وقتی داخل آمبولانس گذاشتیمش تا به عقب منتقل شود یک خمپاره به آمبولانس بر خورد کرد،راننده در جا شهید شد ودست دیگر دوستم نیزقطع شد،اودو دست خودرا ازدست داده بودوبه جای ناله فقط ابولفضل (ع) را صدا می زد وحالا شما از من می خواهید از دردهایم پیش دکتر ناله کنم هرگزمن این کاررا نخواهم کرد.

دست مادر(به نقل از مادرشهید)

:وقتی حالات موج گرفتگی به سراغ مسعود می یومد،هیچ کسی را نمی شناخت، آنقدر حالش بدمی شد که6نفرمی یامدند ودست وپایش را می گرفتندواو بی اختیار آنها را نیز می زد،حر کاتش غیرقابل کنترل می شد ولی تنها کسی که درآن شرایط می توانست او را آرام کند دستان من بود،تا دست منو روی پیشانی اش حس می کرد ومی فهمید من بالای سرش ایستاده ام آرام می شد ومرا مظلومانه نگاه می کرد آری او دستان مهربان مادری را کهاو را بزرگ کرده بود راخوب می شناخت.

صله رحم(به نقل ازپدرشهید):

پسرم باوجوددردهایی که میکشیدحتی زمانیکه حالش بسیاربدبودهمیشه به اقوام سرمیزدوازاحوالات آنهاجویامیشداوهیچگاه ازیادآنهاغافل نمیشدهمواره یادوخطرات آنهارادرذهن وقلبش حفظ میکرد،یادم می آیدیکی ازدمستانش 7سال بودازپسرم سراغی نگرفته بودولی مسعودباوجوداینکه حتی نمیتوانست بایستدبازحمت بلندمیشدومیگفت:اون نیومده به من سربزنه ولی من میرم.

رنگ روی عکس(به نقل ازپدرشهید):قبل ازچهلم مسعود

روی عکس اعلامیه ی ایشان به صورت ضربدربارنگ قهوه ای خطی کشیده بودندوحاج آقاهرکاری میکردپاک نمیشدتااینکه شهیدرهنماپوربه خواب پدرش می آیدومیگوید:پدرمن اینقدرخودت رابه زحمت نیندازیک تکه پنبه والکل بده به سعیدتاپاکش کندوفردای آن شب حاج آقابه سعید(برادرکوچکترشهید)ماجرارامیگویدوبه همان صورت رنگ راازروی اعلامیه پاک میکنندآری باکمی تفکرمیتوان دریافت که هنوزهم شهدازنده اندوبراعمال مانظاره میکنند.

خداراشکرکه راحت شد(نقل ازپدرشهید):

وقتی خبرشهادت مسعودراشنیدم خداراشکرکردم که بلاخره به آرزویش رسیدوبعدازمدتهامیتواندراحت بخوابدودیگردردنکشدوقتی اطرافیانم رفتارمرادیدندبه کلی تعجب کردندوبه یکدیگرگفتند:نگاه کنیدپسرش فوت کرده است وخداراشکرمیکندکه بالاخره راحت شده است میخواستم بگوییدشما چه میدانید 23سال دردکشیدن معنایش چیست ؟شماازسرفه هایی که باعث بهم ریختن اعصابش میشدویازمانیکه خون بالمی آوردیابه کمامیرفت وازدهانش کف بیرون می آمدوهنگام موج گرفتگی به کلی غیرقابل کنترل بودوذره ذره مثل شمع وجودش آب میشدورنج ودردمیکشیدآیاخبرداشتید؟این مابودیم که دراین لحظات دردناک درکنارش بودیم ومیدیم که چگونه صبوری میکندوشکایتی برزبانش نمی آوردآیاشما ازمن توقع دارید خداراشکرنکنم که راحت شد.

سفرمکه(نقل ازمادرشهید)

:روزهای آخراورادربیمارستان بستری کرده بودندقراربودمن5شنبه به ملاقات اوبروم وجمعه اورامرخص کننددرراه بیمارستان بودم که مسعودبه خانه زنگ زده وپدرش گوشی رابرمیدارد

مسعود:سلام باباچرامامان نمیاد؟

پدر:توی راه بیمارستانه چنددقیقه دیگه میرسه

مسعود:عمویم کجاست؟

پدر:عمویت مکه است

مسعود:اشتباه میکنیدبدون من نمیتونه بره

پدر:تومریضی مسعودجان نمیتونی بری

مسعود:حالامیبینی بایدمن برم تااونم بتونه بره

وقتی من رسیدم بیمارستان پرستارهابه پسرم خبردادندواوهم سریع خداحافظی کردوگوشی راگذاشت

مسعود:مامان بیا ببین من حالم خیلی بده ببین خون بالاآوردم

مادر:خوب میشی مسعودجان جمعه میایم میبریمت خونه

مسعود:نه گمان نمیکنم تااون موقع بتونم بمونم عموروازباباپرسیدم گفت رفته مکه من بدون من اون نمیتونه بره بایدبامن بره ماشنبه بایدبریم.

مادر:مسعودجان هضیان میگی

مسعود:نه حالاتومیبینی

مادر:پس من جمعه نمیام ملاقاتت کارهایم راانجام میدم شنبه میام میبرمت خونه،هنگام خداحافظی مسعودفقط نگاهم میکردچشم ازمن برنمیداشت تااینکه ازجلوی چشمهایش دورشدم نگاهش طوری بودکه احساس کردم دیگراورانخواهم دیدجمعه تمام کارهایم راانجام دادم مسعودبهم گفته بودکه کجاشهیدمیشودواعلامیه های اوراکجانصب میکنندحتی به خودمنهم گفته بودوولی من ساده ازکنارحرفهایش گذشتم.شنبه صبح زودآماده شدم که برم دنبالش که صدای تلفن بلندشدازبیمارستان بود

پرستار:خام رهنماپورشماکه دیرنمیکردیدپس کجایید؟الان دارم میام گوشیوگذاشتم خواستم راه بیفتم که دوباره صدای تلفن بلندشدگوشی رابرداشتم ازمنزل برادرشوهرم بودگفتنند:بیاکه برادرشوهرت درمکه فوت کرده است وزنش هم درآنجاتنها مانده است راستش نمیدانستم به سراغ کدامشان بروم مسعودکه چشم انتظارآمدن من بودویارفتن به خانه ی برادرشوهرم ، زنگ زدم بیمارستان پرستارگوشی برداشت

مادر:سلام من خانم رهنماپورهستم امروزکمی دیرتربه بیمارستان می آیم وقضیه رابرایش توضیح دادم درآن لحظه مسعودهم شهیدشده بوده ولی پرستارها چیزی به من نمیگفتندمنکه بی خبرازهمه جابودم تابرسم به خونه ی برادرشوهرم خبرشهدت راداده بودندوقتیکه رسیدم تسلیت گفتم ونشستم ودرحال گریه کردن بودن که احساس کردم نوع نگاهها به من تغییرکرده است تااینکه یکی ازبستگان درکنارم نشست وگفت:مسعودتوهم پرید.

مادر:یعنی چی که پرید؟

بستگان:یعنی مسعودتوهم رفت،شهیدشد.

بهم شوک واردشددرآن لحظه به یادحرفهایش افتادم خودم راسرزنش کردم که چراحرفهایش راباورنکردم وساده ازکنارش گذشتم مگراوخدش نگفت:به طواف کعبه خواهدرفت مگردرکش سخت بودکه بدانی منظورش ازرفتن هردویمان این بودکه شنبه باهم به سوی معبودشان پروازخواهندکردمگراونبودکه میگفت :بدون من نمیتونه بره آری اوبدون مسعودجایی نرفت بلکه آندوهردوباهم رفتندوحال ماچه بی تفاوت ازکنارقبرهایشان میگذریم بدون اینکه توقفی کرده وآنهارابیشتربشناسیم بیاییدکمی درکنارشان بایستیم وخاطراتشان رابیشترورق بزنیم ونوع زندگیشان رابیشترمرورکنیم ،رازهاورمزهای شب زنده داریهایشان راعبادتشان راوبهتربگویم چگونگی استفاده ازعمرشان رابیشتر درتاریخچه ذهنمان بسپاریم آری این شهیدان بودند که مثل مازندگی نکردندمانندماعاشق دنیاومعشوق زمینی نشدندبلکه فقط عاشق خداوندشدندوبرای بدست آوردن آن تمام زندگیشان رادرراه اوخرج کردندوخداوندچه خریدارخوبی است زیرادرمقابل بهشتش راارزانی آنهامیکند

شعر(به نقل ازداوودملکی):

چندماه قبل ازشهادت مسعوددربیمارستان بستری بودحال من هم تعریفی نداشت چون دکترامون یکی بودندرفتم به همان بیمارستانی که مسعودآنجا بوددرزدم وارداتاق شدم سلام کردم صورتش رابه سمت صدایم چرخاندآرام گفت:سلام داوودجان کنارتختش نشستم به من گفت:داوودتوکه درباره ی شهداشعرمیگی پس وقتی منهم رفتم برایم یک شعربگومنهم گفتم خدانکنه این حرفاچیه؟گفت جدی میگن وقتی من رفتم دوست دارم برای منهم یه شعربگی این شد که من بعدازشهادت اوبرایش این شعرراسرودم:

رهنمابودورَهی رازنده کرد زندگی جاویدورهش پاینده کرد

خاطرات پرشکوه رزم را،اوزنده کرد اوره عشاق رفت،مارازخودشرمنده کرد


صفحه 1 - 7 از 7    نمایش # 
<< شروع < قبل 1 بعد > پایان >>

تقویم شهدا

یک عکس یک عملیات

توکل
رمز عملیات:*
منطقه عملیات:شمال آبادان
اين عمليات در سه راهي ماهشهر -آبادان به همت ارتش ،سپاه و ستادجنگ هاي نامنظم آغاز شد ومتاسفانه به نتيجه نرسيد
شرح عملیات:
اين عمليات در اولين دقايق بامداد 1359/10/20 آغاز شد در محور جادهzwnj;ي ماهشهر تيپ 37 زرهي شيراز با 31 تانك ...
تعداد بازديد : 0

یک عکس یک شهید

ابراهیم  بهمن زاده
...
تعداد بازديد : 32

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 5 نفر مهمان