بسم رب الشهداالصدیقین
اين شهدا معجزه مي کنند اگردست به دامنشان شويد (نقل ازفرزندشهيد)
مي خواهم مطالبي رابرشما بگويم که شايدروزي به دردجوانان بخورد.احتمال اينکه هرفردي درزندگي اش بامشکلات مواجه شودزياداست،من يکي ازان جواناني بودم که به مشکل برخوردم وازحل ان احساسي ضعف وناتواني مي کردم.شب وروزنداشتم وزندگيام به کلي منحل شده بودواين مدت من فقط باخداي خودوپدرازدست داده ام صحبت مي کردم.درددلم فقط با شهدا بود،شهداي که پدرم نيزجزءانان بود،از پدر شهيدم خيلي گله مي کردم که چرا؟چرادراين زمان که به اواحتياج دارم نيست وکمکم نمي کند،خلاصه در يکي از شبها حل شدن مشکلم رااز شهدا خواستم.درهمين افکاربودم که خوابيدم وصبح زود به مغازه رفتم هنوز بروي صندلي ننشته بودم که يکي ازدوستان نزديک پدرم امد وگفت:سلام،پسرم چراراجع به مشکلت با من صحبت نکردي؟درست است پدرت درکنارت نيست ولي ما که هستيم!ازاوپرسيدم چه مشکلي؟شماازکجامي دانيد؟ولي اوسخني نگفت،اري اوامده بودمشکل مراحل کند مشکلي که فقط شهداازان اطلاع داشتند مي خواهم اين را بگويم که اگربا خلوص نيّت وازته دل چيزي راازشهدا بخواهيد،شما راردنمي کنند،اري اين شهدامعجزه مي کنند اگردست به دامانشان شويد.
نفر(به نقل ازشهيد هاشمي)هم رزم شهيدي
پدرم همواره مي گفت:عمل خيلي مهمتر ازحرف زدن است،اگرمي خواهي به اطرافيان خود مطلبي رابفهماني،فقط کافيست خودت اولين نفري باشي که بدان حرف عمل مي کني،لازم نيست مطلب رابه زبانت بياوري،پدرم فرمانده ي گردان توپخانه 40رسالت بود ازدوستان جانبازش شنيده ام:روزي مهمات براي گردانشان مي اورند او بدون اينکه به اطرافيان خود(يعني رده هاي پاين وسربازان)دستوري بدهيد ويا حرفي بزند راجع به خالي کردن مهمات،خودش اولين نفري بود که آستينهايش رابالا زده ومشغول خالي کردن مهمات شده است،اطرافيان باديدن اين منظره سريع به نزد پدرم مي ايند ومانع اين کار مي شوند ومي گويند:اين چه کاري است شما انجام مي دهيد اين وظيفه ماست،شما فرمانده ي ما هستيد چرا ما راخبرنمي کنيد ،چرا دستور نمي دهيد که فلاني بيا واين کارراانجام بده اودرپاسخ فقط سکوت مي کند...اري شهيد هاشمي با اعمال خود،درس بزرگي به هم رزم هايش مي داد.
ساده لوحي يک سرباز(به نقل از شهيد هاشمي)
يکي ازخاطرات شيريني که پدرم برايمان تعريف ميکرداين بود:شب بودوتازه ازعمليات برگشته بوديم،بچه ها خيلي خسته بودند طوري که باهمان لباساي شناساي خوابيدند،من بلند شدم تابرم دستشوي که متوجه 2عراقي شدم که بسيار آرام باهم صحبت مي کردند يک نفر ازبچه هاي مارا به اسارت گرفته بودند.درهمين حيت يکي ازعراقي هابدون اسلحه به سمت دستشوي ميامد،من هم که فقط يک آفتابه داشتم،ازتاريکي هواوساده لوحي ان سربازاستفاده کردم وآفتابه رابه حالت اسلحه دردستم گرفتم طوري که سربازعراقي باديدن ان درتاريکي بسيار ترسيد ودستهايش را به علامت تسليم بالا برد،اوراگرفتم وبچه ها راسريع بيدارکردم وبه سراغ ديگري رفته واورانيز گرفتيم ودوستمان راازاد کرديم.خلاصه کلي به آفتابه وان سرباز ساده لوح خنديديم،فرداي ان شب مسئله ي آفتابه را همه فهميدندوتامارا مي ديدند،يادان خاطره رازنده مي کردند.
يک خيال شيرين(نقل ازفرزندشهيد)
خاطره اي که پدرمان برايمان تعريف مي کرد اين بود:تعدادي ازبچه هاي گردان رابراي يک عمليات شناساي انتخاب کرده بودند،زمان عمليات که فرارسيدماآماده شديم وحرکت کرديم به نزديکي دشمن رسيديم طوري که فاصله ما بادشمن چندقدمي بيشتر نبود،اگر سرمان رابلند مي کرديم انها مارامي ديدند،مادران نزديکي يک سنگر درست کرديم وداخل ان نشستيم،هواخيلي گرم بودويکي ازفرماندهان گرمازده شده بودوشديدا"احساس تشنگي مي کرد وگوي دچارخيال وتوهم،هم شده بود،همه جاآرام بودوبي سروصدا،تااينکه فرماندهمان يکدفعه فريادکشيدوماباصداي اووحشت کرده وازجايمان بلند شديم درست درهمان جاي که نشسته بوديم(گوي ازوجودمادرانجا مطلع شده بودند)يک خمپاره به سمت ما پرتاب کردند که يک مترمارابه عقب پرت کرد،دوستانمان مارابه عقب بردند،خيلي تعجب کرده بوديم که چرادرآن موقعيت حساس اوفريادکشيده است.اودرجوابمان فقط گفت:احساسي کردم يک سوسک بزرگ داره به سمتم مي ياد،خيلي ترسيدم وازوحشتم بود که دادزدم،راستش دست خودم نبود.خلاصه اورا سرزنش نکرديم بلکه ازاوتشکّرهم کرديم که بااين خيال شيرين جانمان رانجات داده است.
مؤذن(به نقل ازنزديکان شهيد)
ازشبنم اشک گونه هان تربود تشيع جنازه گلي پرپربود
ازمنبردستها که بالا مي رفت درصحن حسينيه دل،محشربود
زماني که پدرم شهيد شدند،ماايشان رابراي دفن به گلزارشهدابرديم،دفن ايشان مقارن بود بااذان ظهر.پدرم به اذان(مؤذن)گفتن خيلي علاقه داشت طوري که هرگاه زمان اذان مي شد هرکجا که بود،به نزديکترين مسجدرفته واذان مي گفت.درمراسم خاکسپاري جميت زيادي شرکت کرده وازدهام اطراف گلزار شهداراگرفته بود،من حالم زيادمساعدنبودوبه اطراف خودم توجه نداشتم بعدازاتمام مراسم به خانه برمي گشتيم که يکي ازنزديکان مابرايمان اين چنين نقل کرد:قبل ازدفن،شخصي که قبرراآماده مي کند به سراغ من آمدوگفت:صداي اذاني راازداخل گلزار شنيده است درحالي که هيچ سيستم صوتي ويا شخصي که اذان بگويد ومسجدي که دران نزديکي باشد وصدايش به اين واضحي بيايد نبوده است(وقت اذان هم نبود) ،مازياد به اين موضوع اهميت نداديم وتوجهي به ان نکرديم تااينکه دوباره افراد زيادي امدند وگفتند:بعدازاتمام مراسم ماهم صداي اذان شهيدگلزارراشنيده ايم.من واقعا"اين راازاعماق وجودم درک کردم که شهيدان زنده اند،وپدرمن هنوزهم مؤذن است واذان مي گويد.
مرخصي(به نقل ازهم رزم شهيد)
بااوّلي که ايشان شيميايی شدند به قدري حالشان وخيم بود که درچادرصحراي بعدازيک مدتي به هوش مي آيند به او60روزمرخصي مي دهند تادرخانه استراحت کندوکمي حالش بهترشودولي اوقبول نکردتااينکه فرماندهان اورابه چادرخودصدازده وبااومدتي صحبت مي کند،درواقع اورامجبورمي کندتامدتي به جبهه نيايد واستراحت کندامااوبعدازتکميل فرم مرخصي بايک لباس بسيجي ديگروباشکل وقيافه جديدي دريک منطقه اي که بسيجيان به کمک احتياج داشتند مي رودودرآنجا به آنان کمک رساني مي کند،بعدازمدتي مابه آن منطقه سرزديم ومتوجه حضور ايشان شديم خيلي تعجب کردم ازاوخواستم برود واستراحت کند ولي اوبازهم قبول نکرد ودقيقا"60روزمرخصي خود رادرانجا ماندوبعدازآن به منطقه خودمان برگشت.
نمازجماعت(به نقل ازفرزندشهید)
يک ويژگی خوبی که پدرم داشت اين بود که تا به حال نشده بود پدرم،بچه ها را بازور برای نماز خواندن بلند کند وقتی می ديد ما خيلی راحت خوابيديم وبيدار نمی شويم با يک صدای دلنشين وزيبا برايمان اذان می گفت.ماوقتی صدای پدرمان را می شنيديم می فهميديم زمان نمازاست وبايد بلند شويم وبه عبادت معبود خودمشغول شويم.وضو می گرفتيم وپشت سرپدرمان نمزجماعت را اقامه می کرديم.آن لحظات خيلی شيرين ودوست داشتنی بود ولی افسوس که قابل تکرار نيست.
جامانده(به نقل ازهمسر شهيد)
گل اشکم شبی وا می شد ای کاش همه دردم مداوا می شد ای کاش
به هر کس قسمتی دادی خدايا شهادت قسمت مامی شد ای کاش
همسرم راجع شهادت بسيار صحبت می کردندومی گفتند:درراه امام حسين(ع)وامام(ره)فداشدن مايه افتخاراست واين افتخارنصيب هرکسی نميشود.من حتی خاک پای آنها نيز نمی شوم چه برسدبه مقام والای شهادت،ازهمان اوايل جنگ به دل من اقتاده بود که همسرم شهيد خواهد شد،باوجوداينکه شهادت اوبه تأخيرافتادولی ماخوشحاليم که به شهداوهم رزم هايش پيوسته است زيرا اوبسيار غصه می خوردکه چرا؟چرا ازهم رزمهايش جامانده است ونتوانسته باآنهابسوی معبودازلی روانه شود.
ضربان قلب(نقل ازهمسرشهيد)
باردومی که ايشان شيميايي شدند به ماهيچ اطلاعی ندادند تااينکه بعدازيک مدت طولانی گفتند:درفلان عمليات من شيميايی شدم سختی ها ومشکلات رزمندگان درجبهه ها آنقدرزيادبودکه همسرم دوست
نداشت زيادبه مرخصی بيايدوبيشتر می خواست کمک حال رزمندگان باشد،زمانی هم که مرخصی می آمد اجازه نمی داد پتويابالش برايش آماده کنم می گفت:آلان رزمندگان ودوستان من درحال خدمت به وطن هستند شايد آنهابروی زمين خوابيده باشند،درست نيست من درجای گرم ونرم بخوابم وآنها درجای سردوسفت.باوجوداينکه دربين مابودولی مقام افکاروبهتربگويم روحش دربين رزمندگان بود،ضربان قلب اوبخاطررزمندگان می تپيد،وجودرزمندگان بودکه باعث تحمل مشکلات ودردهايش رابرايش آسانتر می کرد.
دردپنهان(به نقل ازدخترشهيد)
حسين جانم دردپنهانم دوا کن عاشقم مرا،جان زهراراهی کربلا کن
پدرم هيچ گاه درنزدماازبيماريش صحبت نمی کرد ساده بگويم اودردهايش راازماپنهان می کرد،تاماکمترغصه اش رابخوريم تامی ديد سرفه هايش شديدتر می شود،سريع بلند می شد وبيرون می رفت تاماصدای سرفه های بلنداورانشنويم وازاوسؤال نکنيم که چراسرفه هايش اين چنين اوراعذاب می دهد.اوحتی بدون اطلاع به خانواده پنهانی به دکتر می رفت ودوست نداشت همسرش وکودکانش ناراحت اوضاع واحوالات اوباشند،باوجوددردهايش هميشه لبخندی برلبانش نقش می بست که باعث دلگرمی خانواده می شد.
تأسف(به نقل ازفرزندشهيد)
حافظ وظيفه تودعاگفتن است وبس در،بندآن نباش که نشنيد ياشنيد
پدرم همواره بيادجنگ ودوستان ازدست داده اش بود،برايشان اشک می ريخت،دعا می خواند وچيزهايی زيرلب زمزمه می کردو.....اوهرگاه به خانه می آمدهيچ گاه نشدازهم رزمهايش صحبت نکند،ايشان باخاطرات دوستانش وجنگی که بازوربه ماتحميل شد،زندگی کردوغريبانه ازميان ماپرکشيد،واقعا"جای تأسف دارداگرصدای من به بچه جانبازهاومردم نرسد؟خيلی برايم سخت است ولی می گويم تابدانيدوبدانندکه جانباز وشهيد،جان خودرافدای دين کرده اند.آيا شايسته شناخت نيستند؟پس چرا نمی کوشيد تاآنهارابهتربشناسيد؟من جنگ را وبهتربگويم پدرجانبازم راخوب درک نکردم وآن فرشتگان آسمانی راخوب نشناختم،شناخت من بعدازپروازش تکميل شد زمانی که خيلی ديرشده بود،ولی خداکندبچه جانبازهای ديگر.....؟فرزندشهيدمان بياوپدرش بخاطرزخمهايش وسرفه هايی که شبانه بادردهای زيادی به سراغش می آمدواشک می ريخت......وديگرهيچ سخنی نگفت واشکهای اوجواب مقام پاسخ های من بود.
وسعت حسينيه(به نقل ازفرزندشهيد)
ياربازدلهای مانورمحبت رامگير اين تجمع اين توسل اين ارادت رامگير
هستی مابستگی داردبه عشق اهل بيت هرچه می خواهی بگيرازماولايت رامگير
بعدازشهادت پدرم هرهفته شبهای جمعه زيارت عاشورا،رادرملک مادريمان برقرار می کرديم،دراين مراسم جمعيت زيادی شرکت می کردند،فضابرای عزادارینسبت به جمعيت خيلی کوچک بود.طوری که بچه هاخيلی اذيّت می شدند ماراجع اين مسئله باکسی صحبتی نمی کرديم وازخداوند می خواستيم به اين حسينيّه وسعتی ببخشد.مايک شب تصميم گرفتيم برای حل اين مشکل همگی دعابخوانيم وازشهدادرخواست کنيم درپذيرايی ازمهمانانشان کمکمان کنند.فردای آن روزمراسم شب خاطره داشتيم که قبل ازشروع مراسم بدون اينکه خبری راجع اين مسئله داشته باشيم مسئولين شهربه خانه ماآمدندوبه عنوان خانواده شهيدازمشکلات ماسؤالاتی پرسيدندمادرجواب چيزی نداشتيم بگوييم آنهااصرارداشتند به کمک کردن که مامشکل حسينيّه ووسعت آن راخواستيم وآنها بدون اينکه مخالفت کنند قبول کردند وخانه ديواربه ديوارملکمان راخريداری وبه حسينيّه اهداکردند.پدرمن به امام حسين(ع)وحضرت ابوالفضل(ع)ارادت خاصی داشتند،ماتصميم گرفتيم خانه خودمان رانيزبه حسينيّه ملحق کنيم وفضارابرای عزاداری،عزاداران حسينی بيشترکنيم،حال شماخانه ای رامی بينيد،خانه ای که حسينيّه نام دارد،يک طرفش خانواد
ۀ شهيدهاشمی ويک طرف ديگرش حسينيّه عزاداران حسين(ع)است،آری کاش می شد باوسعت حسينيّه قلبهای مانيزوسعت ازخودگذشتگی پيداکند.
گريه های بی امان(به نقل ازفرزندشهيد)
ايشان ارادتِ خاصی به امام حسين(ع)داشتند،هرگاه نام مبارکشان رادرمجالس عزاداری می شنيدند آنقدر می گريستند تاازهوش بروند.
شهيدعشق،زمين وزمان گريست ترا زمين گريست ترا،آسمان گريست ترا
زسنگ سنگِ زمين،چشمه چشمه خون جوشيد زدل برآمدی،ديدگان گريست ترا
نزديکِ ريل(به نقل ازهمسرشهيد)
سالهای اوّلی که همسرم تصميم گرفت به جبهه برود،من مخالفت می کردم دليلش هم فرزندم مسلم بود،اوفقط يک سال داشت من ازتنها بزرگ کردن آن می ترسيدم،ازمشکلاتی که بعدازاو برايم پيش می آمد می ترسيدم ودوست نداشتم درآن وضعيّت اومراتنها بگذارد.پافشاری می کردم تاشايدازتصميم خودبازگردد،ولی اين اتفاق نيفتاد،هنگامی که برای رفتن آماده می شد،کودکم رابغلش دادم وگفتم:اگرمی خواهی به جبهه بروی پس پسرت راهم ببر،بااين کارمی خواستم مانع رفتنش شوم وبه هو بفهمانم که من نمی توانم تنهااورابزرگ کنم،همسرم مسلم راازبغل من گرفت وراهی شد.من درحالی که منتظر برگشت اوبودم ولی اوهرلحظه ازمن دورترمی شد،اوتصميم خودراگرفته بودوازهرچيزی که مانع رفتنش می شد دل کنده بود،وقتی ديدم اوبازنگشت دنبالش رفتم،ازرفتاری که کرده بودم شرمنده شدم،تازه فهميدم که اوچقدردوست داردبه وطنش خدمت کند.قدمهايم راتندکردم اورانزديکِ ريل درحالی که به راهش ادامه می داد يافتم وبالبخندبه اوگفتم:تورابه خداسپردم
سخن آخر(نويسنده)
گربی همه ای،چوبامنی،باهمه ای گرباهمه ای،چو بی منی،بی همه ای
همه ماروزی به سوی خدا رجعت خواهيم کرد،پس چه بهتررجعتمان حسينی باشد وبارويی سفيدودستی پُروتنی آغشته به خون وقطعه قطعه شده بسوی پيشگاه او هجرت کنيم وچه زيباست!که انسان اين چنين بامعبودخودديدارکند.پيامبراسلام(ص)فرمودند:برفرازهرنيکی،نيکی ديگری وجودداردتازمانی که درراه خداکُشته شود که هرگاه درراه خدای عزّوجَل کُشته شد،ديگربالاترازآن،نيکی وجودندارد.آری شهيد هاشمی به اين درجه والا رسيد،ايشان درنيمه شبی بدحال شده ودرراه بيمارستان برروی دستان مسلم(پسربزرگ شده)شتابان بسوی خالق خوشی روانه می شود.مابايد اين راباورکنيم که شهداازدست آمده اند وماازدست رفته ايم،پس بايد تاعمری باقيست وتانفس درسينه هامان وجوددارد همچون مرغان عاشق،آنچه راکه ازدست داده ايم بدست آوريم.